<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ِِِِِعسل بانو</title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/</link>
<description>شخصی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Jul 2008 06:28:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اسارت </title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>چند روزه میخوام دو کلمه در باره ی اسیران تازه آزاد شده ی لبنانی بنویسم یادم میره .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی یاد اسیران ایرانی که بعد از سالها از عراق  اومده بودن میفتم دلم آتیش میگیره ،همه شون لاغر و مریض  با رنگ زرد و حال پریشان ،با سوء تغذیه  و انواع بیماری ها برگشته بودن . یادتون که هست ؟ آنچنان ضعیف شده بودن که  که بعضی هاشون نای حرف زدن نداشتن . بسیاری از عزیزان آزاده دچار بیماری های روحی و روانی شده بودن . به خاطر شکنجه و گرسنگی و بسیاری ازین بچه ها مشکلاتی پیدا کردن که هرگز قابل علاج نیست  حالا این آقایون عرب  مفت خور  کجا اسیر بودن که اینطور سرحال و شاداب ،با چشمان درخشان و پوست لطیف و غبغب زیر گلو  برگشتن ؟ کجا تحت شکنجه و در حال مبارزه بودن که حالا میتونن عربده بکشن و هلهله کنن ؟  و جالب اینجاست که رئیس مجلس ما هم  پیغام میده به سید حسن نصر الله که ملت ایران را در این شادی و سرور شریک بدانید . بله وقتی ما در قسمتهای پولی و مالی شریک هستیم باید در جشن هم شریک باشیم . از سیاست سر در نمیارم . خیلی هم ازین بابت خوشحالم که ازین ماجرا های کثیف و پر از دروغ  چیزی سرم نمیشه ولی اینو میدونم چراغی که به منزل رواست به مسجد حرامه .....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 06:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرک </title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>برای خانم ملک محمد 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پسرک از راه میرسد ،خسته و خاک آلود ، باکفش های گلی ،تمام صورتش از آفتاب سوخته . پس گردن و روی دستهاش از  تابش آفتاب سیاه شده . میبوسمش . بوی خاک و عرق میدهد . سرش را در آغوش میگیرم و میبوسم . شور و تلخه . میگذارم تا بغضی که گلوی هر دوتایمان را گرفته پنهان بماند . به محض این که جورابهایش را در می آورد و انگشتهای زخمی اش را میبینم اشک هایم سرازیر میشود . به سر تراشیده اش نگاه میکنم و جای شکستگی سه سالگی اش را میبینم و باز انگار به قلبم آتش زده باشند .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فریب بزرگ .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حمام میکند و میخوابد .... عین سنگ ، بیهوش افتاده ..... نگاهش که میکنم چشمهایم از اشک خیس میشود .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فریب بزرگ . ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غذای دلخواهش را میپزم . هر چه میگوید از سختی های آنجاست ،با دل تنگ و بغض در گلو با حوصله گوش میکنم . نیاز به حرف زدن دارد . خسته است .میگویم بگو  عزیزم  من گوش میدم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برای نهار که سر میز مینشینند  برای بقیه از قسمتهای خنده دار و شادش تعریف میکند . همه  با  هم میخندند .خبری از دلتنگی هایش نیست .... من هم نیستم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فریب بزرگ ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حتی کسی متوجه نمیشود که من سر میز نهار نیستم ..... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فریب بزرگ ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شام ماکارونی درست کردم . مثل گرگ گرسنه غذا میخورد و حرف میزند . زود میخوابد .مواظبم که زیر باد کولر سرما نخورد ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فریب بزرگ .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صبح که میرفت فقط یادش رفت که با من خدا حافظی بکنه . دوباره انگار یه چیزی توی گلوم شکست .....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 06:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟</title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.khaneye-parastar.com/photo/ss.gif&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 15:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر بد </title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>تلفن زنگ میزنه . گوشی رو که بر میدارم یکی از برادرامه ،بی مقدمه میگه مهناز جان میدونی مهتاب مرده ؟ با خودم میگم ولی این اتفاق که پارسال افتاد . میپرسم دوباره بگو .میگه  نه میدونی چی شده ؟  آفتاب مرده . میگم نه . کی ؟ میگه البته هنوز نمرده ولی دکتر میگه دیگه بی فایده است . گردنش شکسته ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشی رو میذارم و چشمامو میبندم و باز میکنم . ای بابا خواب بودم . به ساعت نگاه میکنم شش و نیمه . تازه داره آسمون سفید میشه . صدای میو میو ی گربه از پشت در توری تراس میاد . گرسنمه . پا میشم و با عجله لباس میپوشم . همه خوابن . باید برم نونوایی . از پریروز تا حالا جز میوه چیزی نخوردم . با قدم های تند میرم ولی نفسم به شماره میفته آخه کوچه ی ما سر بالایی داره . چقدر آفتاب سریع بالا میا د . صاف میخوره تو چشمم . اخمامو کرد م تو هم و به صف نونوایی نگاه میکنم که از دور مثل مار پیچ خورده .میرم نزدیکتر چاره ای نیست و من میایستم.سرمو میندازم پایین که مجبور نشم با کسی اول صبحی سلام و علیک بکنم . حوصله ی خودمم ندارم . همینطور که به ناخن های پام که لاک صورتی صدفی دارن نگاه میکنم به همه چیز فکر میکنم . این خواب بد اول صبح چی بود ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وقتی میرسم خونه ساعت نزدیک هشته با عجله یه کف دست نون میخورم با کره و مربای آلبالو و میزنم بیرون . اول باید برم دفتر ببینم این فیش موبایل کجاست و بعدش برم دفتر خدمات ارتباطی آقای دنیایی ببینم این موبایل برای چی قطع شده . من که پول دادم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای محمدی سرایدار ساختمان بالای نردبان ایستاده و پیچ گوشتی در دهان داره با دستاش یه سیم رو جمع میکنه همینطور که سلام میکنم و دور میشم با صدای بلند میگم سرپیچ اطاق من یادتون نره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در اطاق که باز میشه همه چیز به نظرم دوست داشتنی و آشنا میاد . چقدر به اینجا عادت کردم . میرم سر کشو ها و بالا خره همزمان  با اومدن خانوم منشی قبض بدست از در میرم بیرون . با عجله . خودمم نمیدونم این همه عجله برای چیه . چرا آسانسور نمیاد بالا ؟  با مشت میکوبم روی دکمه ی آسانسور و از پله ها سرازیرمیشم . تو دفتر خدماتی  متوجه میشن که  بله بنده سی و دو روز پیش قبض رو پرداخت کردم حالا چرا قطعه ؟ خدا عالمه . قول میدن که چک کنن و تا دوی بعد از ظهر حتما وصل میشه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بر میگردم دفتر . منشی با ترس  و نگرانی به من نگاه میکنه وبالاخره  میگه ببخشید ..... بطرفش میچرخم و میگم چیه ؟  انقدر لفتش میده که  دوباره میگم چیه چی شده ؟ میگه فکر کنم ....چرا انقدر ترسیده ؟ میگم چی شده ؟ میگه آقای صادقی تلفن زد و من بقیه ی حرفش رو انگار قبلا شنیدم  . میشینم پشت میزم و با احساسی تکراری به حرفاش گوش میدم .انگار قبلا میدونستم که وقتی مادر آدم میمیره چی میشه . البته میدونستم .چون من مادرم رو از دست دادم .   و بعد مثل یه روبات گوشی رو بر میدارم و شماره ی دوستی رو میگیرم که در طول سالیان دراز برای من از هر برادری مهربانتر و دلسوزتر بوده . صدای گریان دوست  عزیزی را میشنوم که کنار پیکر بیجان مادرش ایستاده و آنقدر مرا به خودش نزدیک میداند که قبل از هر کسی به من خبر داده که مادرش از دست هر دوی ما رفته . حرفی ندارم که بزنم . فقط میپرسم چرا ؟ حالشون که بهتر شده بود . مادرشون دو هفته پیش انفارکتوس کرده بودن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه : نمیدونم ولی چون میدونستم که شما بیش از هر کسی مرا و اهمیت وجود مادرم را در زندگی من درک میکنی خواستم اول به شما بگم که چی شده . آقای صادقی یک ساله بوده که پدر از دست داده و مادرش زن نازنین و زحمتکشی که یازده فرزند را با رنج و وقار بزرگ کرده هرگز به بچه هایش از گل بالاتر نگفته .صدای زاری یک مردتوانم را بریده . بدون هیچ حرفی گوشی رو میذارم و به پشتی صندلی تکیه میدم و به یاد مادرم و بیمارستان کسری و دکتر ماندگار و اطاق عمل  قلب باز و به امید این که مثل صبح فقط یه کابوس باشه چشمم رو باز میکنم ولی نه این  دفعه حقیقت داره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تلفن زنگ میخوره . خانوم احمدی جواب میده  و من فقط کلمات آخرش رو میشنوم : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بله . هستن . گوشی خدمتتون ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; - سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-حال شما ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-ممنون . شما ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- منم پری ..مامان سینا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آها ببخشید پری خانوم . عذر میخوام به جا نیاوردم . خوبین ؟ سینا جان خوبه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد هجوم کلماتی که نصفه و نیمه میشنوم ... دکتر صابری ... بیمارستان لاله ....کشت سلولهای بنیادین .....بیست میلیون پول ... انسولین ...ضایعه ی نخاعی ... مددکاری ... مراقبت پرستاری ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; میگم باشه . باشه حتما .خیالتون راحت باشه . و گوشی رو میذارم . آقای صادقی که اینطوری شده . یکی دیگه  از همکارا  که رفته مسافرت . خانوم کرمی که  رفته مسجد دانشگاه اعتکاف .... این بلبشو چیه دور من .انگار دارم میمیرم . ضعف دارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به لیوان نصفه ی آب روی میز اشاره میکنم و به منشی میگم : چند تا دونه قند بنداز تو این آب  من بخورم . میاد لیوان رو ببره . داد میزنم کجا میبری چند تا دونه قند بیار ...با هول با دستش قند ها رو میریزه تو لیوان و شروع میکنه به همزدن .دیلینگ دیلینگ  صدای برخورد قاشق و لیوان .بسه دیگه . چشمامو میبندم . دلم میخواد بخوابم . دلم شور میزنه . به آقای صادقی فکر میکنم . به این که چقدر برای من دوست با ارزشی بوده . از روزگاری که با هم دانشجو بودیم تا حالا که هر دو تامون سن و سالی ازمون گذشته . . همیشه با من بوده . مثل موسی و هارون . هر وقت غمگین بودم کنارم بوده . هر وقت شاد بودم با من خندیده . هر وقت پول خواستم  به من داده . دست به هر کاری زدم کمکم کرده .شکست خوردم بوده . پیروز شدم بوده . همیشه تشویقم کرده . کار اداری داشتم به جام رفته . از سر کار جیم شدم هوامو داشته .  مریض شدم به دادم رسیده . خسته بودم جورمو کشیده . عصبانی شدم داد زدم تحمل کرده و هرگز از احترام به من فرو گذار نکرده . خدایا تو این مصیبت کمکش کن .آیا میتونم براش کاری بکنم ؟ همونطور که اون منو تو مصیبت هام دلداری داده و حمایت کرده ؟ خدایا به من توان یاری رسوندن بده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمام رو باز میکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آقای محمدی کی اومده و برق رو قطع کرده ؟ نگاش که میکنم میگه سلام عرض کردم خانوم . فقط سرمو تکون میدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آب قند رو خوردم و نفس عمیق کشیدم و دوباره گوشی رو برداشتم و شماره ی آقای صادقی رو گرفتم و این بار گذاشتم که صدای گریه من هم از ورای کابل های مخابرات بره تا کنار دوستی که برای من بسیار عزیز و محترمه و وقتی برای آرام کردن من آقای صادقی گفت که امیدوارم اجر آمرزش مادرم رهایی شما از گرفتاری هات باشه ،فهمیدم که من تا قیام قیامت به این مرد و رفاقتش مدیونم ....اون در هر شرایطی نگران منه . خدایا این سرمایه ی زندگی رو برای من حفظ کن . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 13:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه</title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>آن که میگوید دوستت دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خنیاگر غمگینی ست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که آوازش را از دست داده است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش عشق را زبان سخن بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هزار کاکلی شاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در چشمان تست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزار قناری خاموش در صدای من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق را ای کاش زبان سخن بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن که میگوید دوستت دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل اندوهگین شبی ست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; که مهتابش را میجوید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش عشق را زبان سخن بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هزار آفتاب خندان در خرام تست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هزار ستاره ی گریان در تمنای من  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق را ای کاش زبان سخن بود .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 05:49:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> پرت و پلا</title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>چقدر این روز ها روزهای سختیه . بی آب و بی برق  و بی پول و بی عشق و بی کار و .....با این بابایی که قراره امتیاز دفتر رو از من بگیره حدود دو سه هفته پیش حرف زدم و قول و قرار  گذاشتم و خلاصه شمارش اموال انجام دادیم و موجودی رو با کامپیوتر مطابقت دادیم و کمبود ها و اضافی ها رو سر به سر  کردیم و جونم براتون بگه منشی قبلی رو آوردیم که حساب و کتاب ها رو کنترل کنه . این جدیده که قربونش برم این دستش به اون دستش  میگه ....نخور که  من این جام .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;ببخشید بی تربیت شدم ولی خب لجم رو در آورده . امروز بهش گفتم خدا برات خواسته که من به زودی از دفتر میرم و الا یه منشی درست میکردم که حظ کنی . چون روز اول که اومده تما م مقرراتی رو که این جا لازم الاجرا هست رو براش گفتم و قبول کرده اما دریغ از این که یکیشو انجام بده . عین خیالش هم نیست .   هر وقت میام یا پشت میز من نشسته و گردنش کج شده  و داره چرت میزنه یا داره با کامپیوتر ورق بازی میکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; همه اش هم غر میزنه که مامانم این جور شد ،خواهرم اونجور شد ، بابام چی گفت ، اینورم درد میکنه ، اونورم درد میکنه ، دیشب کی چی گفت  کی چیکار کرد . عین یه پیرزن صد ساله میمونه . و خلاصه  با حرف های صد من یه قازش دیوونم کرده . روز اول بهش گفتم حق نداری کس و و کارت رو بیاری دفتر. گفتم یک نوبت پدر یا مادرت میتونن بیان ببینن کجا کار میکنی و من کی هستم و تمام . حالا از صبح اول صبح خاله اش میره عمه اش میاد . برادرش میره زن عموش میاد . دوستش میره همسایه شون میاد . ای خدااااااااااااااااااااا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;چیکار کنم از دست این همه گرفتاری مسخره . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;کاش میتونستم بندازمش بیرون ولی فعلا خودمم بلا تکلیفم . ناچارا مدارا میکنم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; داشتم میگفتم این بابایی که قراره دفتر رو تحویل بگیره از من گرفتار تره . پسرش داره میره حج دانشجویی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt; خدا قسمت همه بکنه . آخه الان وقت این کارا بود ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;دعا کنین این ماجرا هر چه زودتر تموم بشه . میدونین دوستان وقتی فکر رفتن بیفته تو سر آدم دیگه قرار گرفتن مشکله . نمیدونم بعدش چیکار میکنم ولی بدم نمیاد یه کار جدید رو تجربه کنم . خبرش رو بهتون میدم . حالا اینا رو داشته باشین تا براتون بگم با این همه سر شلوغی این روزها یه دوستی میاد دفتر تا به من عکس گذاشتن تو وبلاگ رو یاد بده . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;خجالت نداره خب بلد نیستم . دارم یاد میگیرم . این عکس های پشت سر هم از گربه سانان که ملاحظه میکنید حاصل این عملیات آموزشیه .  من به احترام نظرات دوستان نمیتونم پاکشون کنم وگرنه همچین تحفه ای هم نیستن . به هر حال ممنون که تحمل میکنین و تماشا میکنین . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; راستی تا یادم نرفته  فردا میلاد فرخنده ی حضرت علی (ع) سرور  و معلم اخلاق و منش و شرافته . این روز رو هم به همه ی دوستداران علی و اهل بیت  مبارک باد میگم و آرزو میکن در اخلاق و رفتار به ایشو ن تاسی کنیم . ضمنا روز پدر هم هست . دست همه ی پدر های زحمتکش رو میبوسم و به یاد پدر عزیز خودم از همشون میخوام که من و همه ی بچه هایی که پدر نداریم رو از دعای خیرشون محروم نکنند . که اگر از بلا های عدیده به دور هستیم فقط به خاطر دعای خیر پدر و مادر هاست که همواره به یاد  فرزندانشون هستن . روز پدر مبارک . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 07:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بلاتکلیف</title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.khaneye-parastar.com/photo/rui3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 15:39:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل</title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.khaneye-parastar.com/photo/gol.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 14:34:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گربه ی من </title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.khaneye-parastar.com/photo/cat.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 14:11:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غر غر </title>
<link>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description> معمولا موبایلم رو ظهر ها خاموش میکنم چون همیشه از موضوع از خواب پریدن وحشت دارم اونم علتش اینه که به خاطر مسایل بسیار دردناکی که تو زندگیم اتفاق افتاده و من به خاطر دوری از خانواده تلفنی از موضوع  با خبر شدم نسبت به این موضوع تقریبا شرطی شدم . امروز یادم رفت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;یه الاغی (بلانسبت الاغ ) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;ساعت دو  و ربع که تازه خوابم برده بود برای یه کار کاملا غیر ضروری زنگ زد و به من که با صدای کاملا لرزان جوابش رو میدادم با لحن خیلی متعجبی گفت ای بابا من که فکر میکردم تو به خاطر شغلت دیگه عادت داری به از خواب پریدن !!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;ضمن این که عصبانی بودم از تعجب شاخ در آورده بودم که چقدر ممکنه یه نفر نفهم باشه ..... اینا دیگه کی هستن . لعنت به من و شغلم که انگار تا صبح قیامت باید تاوان بدم . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;.نتیجه این که حالا تا شب که بخوابم سر درد دارم . خدا مردم آزار رو لعنت کنه . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**********************************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به این میگن مملکت. دیروز فرزند یکی از دوستان رو برای انجام خدمت مقدس سربازی با اشک و آه بدرقه کردیم رفت یزد . امروز پسش فرستادن . یه پاسدار پیزوری تو مرکز آموزش نیروی هوایی سپاه یزد فرمودن که برین شهر خودتون . ما پذیرش نمیکنیم .هر کی هر کیه ؟  نمیفهمم  تا اون جایی که من دیدم  نامه ای که  تو  دستش بود از  سازمان نظام وظیفه اومده بود و خودش  امضا نکرده بود  پس موضوع چیه ؟ هر کی زود تر بیدار شه رئیسه ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;.خب البته  به نفع والدینشه  که بر میگرده ولی بیچاره برای من میگفت که بعد از بیست و سه چهار ساعت که رسیدن اونجا صاف بیرونشون کردن تو بیابون جلوی پلیس راه که برگردین شهر خودتون . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;میخوام ببینم اگه تو این چهل و شش ساعت راه اتفاقی برای این پونزده تا پسر بچه بیفته مسئولیتش با کیه ؟  اگه مریض بشن ؟ اگه تصادف بکنن ؟ الان مسئولیت این جوونهایی که تو جاده های امن این کشور سر گردونن با کیه ؟  یکی به من بگه ببینم پسر های ما باید اینجوری مرد بشن ؟ با این احساس که هیچ جا قبولشون نمیکنن ؟ با توهین ؟ حقارت ؟  که چی بشه ؟ که مرد بشن ؟  اینجوری ؟  پس ملت فرانسه که همه اش یک روز بچه هاشون برای أشنایی با ارتش و نظام میرن و محیط پادگان رو میبینن همه شون بچه سوسولن ؟  واقعا صاحب این مملکت کیه ؟ خر تو خره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***********************************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا دارم میرم تهران . خوشحالم ولی میخوام یه چیزی بگم امیدوارم به کسی بر نخوره . میخوام بگم  ای اونایی که  رفتین تهران و پس از نوش جان کردن یک عدد نوشابه در تهران ادعای نسل اندر نسل تهرانی بودن مثل کک به تنبانتون افتاد فکر میکنید با اصالتتون چیکار کردین ؟  یا مثلا چی بدست آوردین ؟ چه اشکالی داره آدم اهل شهر دیگه ای باشه و چه افتخاری در این هست که مثلا با لهجه ی اصیل .... تو خیابان های تهران راه برین و حرف بزنین و بگین ما بچه تهرونی ها .... فکر میکنم من اگه اهل دور افتاده ترین روستای این مملکت در استان ... هم بودم مثل همین الان که دلم برای تهران پر پر میزنه و فکر فردا رو که میکنم قند تو دلم آب میشه ،همین حال میشدم . هر کس اهل هر کجا هست زنده باشه و شاد .بهتره به هیچ قیمتی اصل و نسب خودمون رو فراموش نکنیم . افتخار ما به قومیت ما نیست بلکه به هویت فردی و شرافت ماست . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 14:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asalgisooyeman&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>asalgisooyeman</dc:creator>
<guid>http://asalgisooyeman.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
