تبليغاتX
ِِِِِعسل بانو - تب

ِِِِِعسل بانو

شخصی

 با بدبختی از رختخواب میام بیرون ، همه ی تنم درد میکنه . فکر کنم سرما خوردم . آره دیروز عصر که داشتم حیاط رو میشستم از تماس آب سرد با پاهام احساس نا خوشایندی داشتم انگار تب مختصری  در حال شکل گرفتن بود . گوشم وقتی آب دهنم رو قورت میدم ترق توروق میکنه . گلوم خارش داره . چون با دهان باز نفس کشیدم تمام دهنم خشک شده . . این سر و صدا ها چیه که از آشپزخونه میاد ؟ یه صبحانه خوردن که این همه جنجال نداره .!صدای کاسه و بشقاب میاد .بعله همگی مشغول خوردن کله پاچه با ترشی و نون سنگک هستن . دلم آشوبه . دعوتشون رو رد میکنم و برای خودم شیرداغ میکنم و به رختخواب بر میگردم .چقدر به سکوت و استراحت نیاز دارم  . امروز خوشبختانه کار زیادی ندارم ولی قول دادم که برای نهار ته چین درست کنم . وقتی سر و صدا ها خوابید به آشپزخانه بر میگردم  و میز رو مرتب میکنم . برنج میشورم و مرغ رو میذارم بپزه . بر میگردم که یه کم بخوابم میبینم کتاب جدیدی که دارم میخونم به اسم دفترچه ی خاطرات سنگی نوشته ی خانم کارول شیلدز  که الحق و والانصاف  خوب هم ترجمه شده و البته برنده ی جایزه ی پولیتزر در سال ۱۹۹۵ بوده کنار تختمه دلم نمیاد چند صفحه نخونم .  خدایا چقدر به خواب و استراحت نیاز دارم .دوباره  عینکم رو میذارم روی کتاب و برای چندمین بار میرم آشپزخونه تا ترتیب ماست آب رفته و زرده ی تخم مرغ و زعفران و نمک رو بدم و گوشتهای بدون استخوان مرغ رو اضافه کنم و زوائد رو بدم به گربه هام تا اونام دلی از عزا در بیارن .

برنج رو که دم میکنم خیالم یه کم راحت میشه برای اطمینان یه دفعه ی دیگه به شعله ی گاز نگاه میکنم و میرم که این دفعه بخوابم  تبم بالا رفته . دوتا قرص میخورم و چشمامو میبندم و به خاطره ی خوش جمعه ی گذشته فرو میرم . احساس سبکی میکنم دارم خواب میرم که ناگهان صدای وزوز یه مگس سمج خلوتم رو به هم میریزه . حالشو ندارم بلند شم و بیرونش کنم . سرم رو میکنم زیر پتو ویاد پدرم میفتم که همیشه این شکلی میخوابید و ما به اقتضای بچگی فکر میکردیم چطوری خفه نمیشه . حالا میبینم عجب آرامشی در خلوت زیر پتو هست .خودتی تنهای تنها . صدای خواهرم بلند میشه . میگه اگه آرد داشتیم حلوا درست میکردم . آخه صبح جمعه وقت حلوا درست کردنه اینا کی میخوان دست از سراین اموات بردارن . مادرمم میگه آره دختر پاشو برو آرد بخر . ای خدااااااااااااااااااااا با بی میلی بلند میشم لباس میپوشم . موبایلم رو میذارم تو جیبم و کیف پولم رو بر میدارم و از ۶۴ تا پله میام پایین و سوار اولین تاکسی میشم . چرا همه جا تاریکه ؟  از محوطه ی خانه های سازمانی میام بیرون . به راننده آدرس دورترین سوپر مارکتی رو که بلدم میدم . چرا ؟خودمم نمیدونم .

 وقتی از خیابونهای آشنا رد میشم انگار کلی ساختمان جدید درست شده . این فروشگاه چند طبقه کی درست شده ؟ میرسم به آدرس مورد نظر .  به راننده میگم وایسا و منو برگردون میگه باشه خانوم . 

یه بسته آرد شیرینی چهار صفر میخرم و میام بیرون  چرا راننده نیست ؟ چرا اینقدر تاریکه انگار برقا رفتن . میترسم . اینجا کجاست ؟ با یه تاکسی دیگه میام تا نزدیکی خونه .چرا هیچ کسی تو خیابون نیست ؟  دستمو میکنم تو جیبم تا موبایلمو در بیارم و زنگ بزنم بیان دنبالم ای وای موبایلم کو ؟ حالا چیکار کنم به کی بگم که موبایلم گم شده . اگه از اهل خونه کسی بره و گوشیمو بگیره چی ؟ اگه شماره هامو ببینن چی . اس ام اس هام . وای خدایا کمکم کن  چرا همه جا تعطیله . این نور کمرنگ مال کجاست ؟ سرم پر از سوالهای بی جوابه .  میرم نزدیکتر یه سالن بیلیارده . خب شاید از هیچی بهتر باشه . میرم تو هوا پر از دود و بوی سیگاره . صدای موسیقی راک اند رول میاد . یه مرد جوون با موهای دم اسبی از توی دود و موزیک میاد بیرو ن . اینجا مثل دیسکو میمونه . خدایا میترسم . انگار متوجه میشه بالبخند میگه کوچولو اینجا چی میخوای ؟ نفسم داره بند میاد میگم ب ب ببخشید میشه از تلفن اینجا یه زنگی به موبایلم بزنم ببینم کجا جا گذاشتم . با صدای گرم و کشداری میگه چرا که نیا عزیزم بیا با گوشی من زنگ بزن . تکون نمیخورم . میاد نزدیکتر و دستشو میذاره زیر چونه ام و میگه : چی شده چرا ماتت برده ؟ گریه ام گرفته لبمو گاز میگیرم تا  زار نزنم . دارم سکته میکنم دستمو میگیره . چقدر خنکی دستاش مطبوعه ولی من چرا انقدر داغم .  یه دفعه تصمیم میگیرم بزنم بیرون شاید برقا اومده باشن و یا یه آدم تو خیابون باشه . به شدت دستمو میکشم که از اونجا بیام بیرون ولی اون محکم دستمو گرفته . تقلا میکنم . انقدر که موفق میشم دستامو از تو دستای خنکش دربیارم ولی یه دفعه از جا میپرم . از تب دارم میسوزم . خدایا شکرت خواب دیدم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:57  توسط عسل بانو  |