اونوقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد : سلام
ـ سلام
ـ من اینجام زیر درخت سیب ...!
ـ کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی ....
ـ یه روباهم من .
ـبیا با هم بازی کنیم .نمیدونی چقدر دلم گرفته....
ـ نمیتونم .هنوز اهلیم نکردن ![]()
ـ اهلی کردن یعنی چی ؟
ـیه چیزیه که پاک فراموش شده .یعنی ایجاد علاقه کردن .![]()
ـ ایجاد علاقه کردن ؟ ![]()
ـ خب معلومه . تو الان برای من یه پسر بچه هستی شبیه هزاران پسر بچه ی دیگه و منم برای تو یه روباهم مثل هزاران روباه دیگه . نه تو به من احتیاجی داری نه من به تو . اما اگه منو اهلی کنی هر دو تامون به هم احتیاج پیدا میکنیم . تو واسه ی من میون همه ی موجودات عالم موجود یگانه ای میشی .منم واسه تو . اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیمو چراغان کرده باشی .
اونوقت من صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق داره . اگه دلت میخواد منو اهلی کن !
ـ راهش چیه ؟
ـباید خیلی حوصله کنی .اولش یه خورده دور تر از من میون علف ها میشینی و من زیر چشمی نگاهت میکنم ..... تو لام تا کام حرف نمیزنی چون همه ی سو ء تفاهم ها زیر سر زبانه .عوضش هر روز میتونی یه کم نزدیک تر بشینی .
فردای اون روز شازده کوچولو آمد .روباه گفت :
ـ کاش همون ساعت دیروز اومده بودی . اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه توی دلم قند آب میشه و هر چه ساعت جلوتر میره بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم . ساعت چهار که شد دلم بنا میکنه به شور زدن و نگران شدن . اون وقته که قدر خوشبختی رو میدونم .هر چیزی برای خودش قاعده ای داره .اگه تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدونم که چه ساعتی باید دلم رو برای دیدارت آماده کنم ؟!![]()
به این ترتیب شازده کوچولو روباه رو اهلی کرد ....
روباه بهش گفت : جز با دل هیچی رو چنان که باید نمیشود دید . نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه . انسان ها این حقیقت رو فراموش کردن اما تو نباید فراموش کنی . تو تا زنده هستی نسبت به کسی که اهلی کرده ای مسئولی ....
شما هیچوقت کسی رو اهلی کردین یا کسی شما رو اهلی کرده ؟ من قدر خوشبختی رو میدونم چون یه نفر منو اهلی کرده .امیدوارم شما هم این تجربه ی شیرین رو که به نظر من مهمترین قسمت زندگیه داشته باشین . خوندن کتاب بسیار با ارزش شازده کوچولو با ترجمه ی احمد شاملو رو به همه ی دوستان توصیه میکنم .
