تبليغاتX
ِِِِِعسل بانو

ِِِِِعسل بانو

شخصی

 رشته پلو رو باید با کشمش . خرما خورد ، باقالی پلو رو با سالاد شیراز ی.

 سبزی پلو با ماهی رو با سیر ترشی باید خورد ،کباب کوبیده رو با ریحون .

 کوفته رو باید با سبزی خوردن و سنگک تازه باید خورد ،چلو کباب رو با سماق و کره .

 لوبیا پلو رو باید با سالاد کاهو خورد ،ته چین رو با ترشی.

 ماکارونی باریلا رو با سس تند کچاب باید خورد ، خورش بادمجون رو با پلو سفید .

آبگوشت رو باید با پیاز و نون سنگک خورد ،آش رشته رو با کشک و پیاز داغ فراوان .

 حلوا و کاچی رو باید با روغن کرمانشاهی خورد ،نون و پنیر رو با سبزی خوردن .

 خورش قورمه سبزی رو باید با پلوی زیره دار خورد ،خورش قیمه رو با پلوی زعفرانی .

 جوجه کباب رو باید با پلو و کره ی فراوان خورد ،حلیم رو با دارچین و روغن داغ .

کشک بادمجون رو باید با نون خورد ، میرزا قاسمی رو با کته .

دلمه رو باید با گوشت ماهیچه خورد ،ابدوغ خیار رو با نون خشک و کشمش و گردو.

فسنجون رو باید با گوشت قلقلی خورد ،کباب شیشلیک رو خالی و سر منقل .

کوکوی سبزی رو باید با نون تازه ی تنوری خورد ،ماهی سفید رو با زیتون پرورده .

کتلت رو با نون تازه و خیار شور .

 آی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این ها هم  از عوارض مریضیه . همه ی توهمات مریضی که بد نیست . خواستم شما هم در این شادی خیالی سهیم باشین . خوشمزه ان نه ؟ نوش جان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:22  توسط عسل بانو  | 

 با بدبختی از رختخواب میام بیرون ، همه ی تنم درد میکنه . فکر کنم سرما خوردم . آره دیروز عصر که داشتم حیاط رو میشستم از تماس آب سرد با پاهام احساس نا خوشایندی داشتم انگار تب مختصری  در حال شکل گرفتن بود . گوشم وقتی آب دهنم رو قورت میدم ترق توروق میکنه . گلوم خارش داره . چون با دهان باز نفس کشیدم تمام دهنم خشک شده . . این سر و صدا ها چیه که از آشپزخونه میاد ؟ یه صبحانه خوردن که این همه جنجال نداره .!صدای کاسه و بشقاب میاد .بعله همگی مشغول خوردن کله پاچه با ترشی و نون سنگک هستن . دلم آشوبه . دعوتشون رو رد میکنم و برای خودم شیرداغ میکنم و به رختخواب بر میگردم .چقدر به سکوت و استراحت نیاز دارم  . امروز خوشبختانه کار زیادی ندارم ولی قول دادم که برای نهار ته چین درست کنم . وقتی سر و صدا ها خوابید به آشپزخانه بر میگردم  و میز رو مرتب میکنم . برنج میشورم و مرغ رو میذارم بپزه . بر میگردم که یه کم بخوابم میبینم کتاب جدیدی که دارم میخونم به اسم دفترچه ی خاطرات سنگی نوشته ی خانم کارول شیلدز  که الحق و والانصاف  خوب هم ترجمه شده و البته برنده ی جایزه ی پولیتزر در سال ۱۹۹۵ بوده کنار تختمه دلم نمیاد چند صفحه نخونم .  خدایا چقدر به خواب و استراحت نیاز دارم .دوباره  عینکم رو میذارم روی کتاب و برای چندمین بار میرم آشپزخونه تا ترتیب ماست آب رفته و زرده ی تخم مرغ و زعفران و نمک رو بدم و گوشتهای بدون استخوان مرغ رو اضافه کنم و زوائد رو بدم به گربه هام تا اونام دلی از عزا در بیارن .

برنج رو که دم میکنم خیالم یه کم راحت میشه برای اطمینان یه دفعه ی دیگه به شعله ی گاز نگاه میکنم و میرم که این دفعه بخوابم  تبم بالا رفته . دوتا قرص میخورم و چشمامو میبندم و به خاطره ی خوش جمعه ی گذشته فرو میرم . احساس سبکی میکنم دارم خواب میرم که ناگهان صدای وزوز یه مگس سمج خلوتم رو به هم میریزه . حالشو ندارم بلند شم و بیرونش کنم . سرم رو میکنم زیر پتو ویاد پدرم میفتم که همیشه این شکلی میخوابید و ما به اقتضای بچگی فکر میکردیم چطوری خفه نمیشه . حالا میبینم عجب آرامشی در خلوت زیر پتو هست .خودتی تنهای تنها . صدای خواهرم بلند میشه . میگه اگه آرد داشتیم حلوا درست میکردم . آخه صبح جمعه وقت حلوا درست کردنه اینا کی میخوان دست از سراین اموات بردارن . مادرمم میگه آره دختر پاشو برو آرد بخر . ای خدااااااااااااااااااااا با بی میلی بلند میشم لباس میپوشم . موبایلم رو میذارم تو جیبم و کیف پولم رو بر میدارم و از ۶۴ تا پله میام پایین و سوار اولین تاکسی میشم . چرا همه جا تاریکه ؟  از محوطه ی خانه های سازمانی میام بیرون . به راننده آدرس دورترین سوپر مارکتی رو که بلدم میدم . چرا ؟خودمم نمیدونم .

 وقتی از خیابونهای آشنا رد میشم انگار کلی ساختمان جدید درست شده . این فروشگاه چند طبقه کی درست شده ؟ میرسم به آدرس مورد نظر .  به راننده میگم وایسا و منو برگردون میگه باشه خانوم . 

یه بسته آرد شیرینی چهار صفر میخرم و میام بیرون  چرا راننده نیست ؟ چرا اینقدر تاریکه انگار برقا رفتن . میترسم . اینجا کجاست ؟ با یه تاکسی دیگه میام تا نزدیکی خونه .چرا هیچ کسی تو خیابون نیست ؟  دستمو میکنم تو جیبم تا موبایلمو در بیارم و زنگ بزنم بیان دنبالم ای وای موبایلم کو ؟ حالا چیکار کنم به کی بگم که موبایلم گم شده . اگه از اهل خونه کسی بره و گوشیمو بگیره چی ؟ اگه شماره هامو ببینن چی . اس ام اس هام . وای خدایا کمکم کن  چرا همه جا تعطیله . این نور کمرنگ مال کجاست ؟ سرم پر از سوالهای بی جوابه .  میرم نزدیکتر یه سالن بیلیارده . خب شاید از هیچی بهتر باشه . میرم تو هوا پر از دود و بوی سیگاره . صدای موسیقی راک اند رول میاد . یه مرد جوون با موهای دم اسبی از توی دود و موزیک میاد بیرو ن . اینجا مثل دیسکو میمونه . خدایا میترسم . انگار متوجه میشه بالبخند میگه کوچولو اینجا چی میخوای ؟ نفسم داره بند میاد میگم ب ب ببخشید میشه از تلفن اینجا یه زنگی به موبایلم بزنم ببینم کجا جا گذاشتم . با صدای گرم و کشداری میگه چرا که نیا عزیزم بیا با گوشی من زنگ بزن . تکون نمیخورم . میاد نزدیکتر و دستشو میذاره زیر چونه ام و میگه : چی شده چرا ماتت برده ؟ گریه ام گرفته لبمو گاز میگیرم تا  زار نزنم . دارم سکته میکنم دستمو میگیره . چقدر خنکی دستاش مطبوعه ولی من چرا انقدر داغم .  یه دفعه تصمیم میگیرم بزنم بیرون شاید برقا اومده باشن و یا یه آدم تو خیابون باشه . به شدت دستمو میکشم که از اونجا بیام بیرون ولی اون محکم دستمو گرفته . تقلا میکنم . انقدر که موفق میشم دستامو از تو دستای خنکش دربیارم ولی یه دفعه از جا میپرم . از تب دارم میسوزم . خدایا شکرت خواب دیدم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:57  توسط عسل بانو  | 

 ....فهمیدم که وسواس من برای این که هر چیز جای خودش باشد ، هر کار به موقع انجام شود  و هر حرف به جای خود زده شود محصول ذهن منظم من نیست بلکه بر عکس همه نوعی تظاهر است  که اختراع کرده ام تا بی نظمی ذاتی خود را پنهان کرده باشم . متوجه شدم که نظم  من فضیلت نیست عکس العملی است در مقابل جهلم ، که سخاوتمند به نظر برسم تا فقرم را بپوشانم ، محتاط به نظر برسم تا منحرف و سازش کار باشم تا تسلیم خشم فرو خورده ی  خود نگردم ، سر وقت و دقیق باشم  تا دانسته نشود که چقدر وقت دیگران برایم بی اهمیت است .....

 اینها رو اینجا داشته باشید تا بعد بگم .

 چند شب پیش که داشتم روزنامه میخوندم رسیدم به یه تست  خودشناسی با عنوان "احساس غالب شما چیست ؟ " نمیدونم چرا کنجکاو شدم که ببینم چی نوشته .نه تا سوال بود چهار جوابی که  مثل خیلی ازین دست تست ها شامل  این میشد که مثلا چه رنگی رو میپسندین و یا نظرتون در باره ی عکس چیه و یا شب چند ساعت میخوابین و یا با آتش چگونه مبارزه میکنید  و یا منظورتون از لبخند زدن چیه .

 سوالها خیلی غیر معمول نبود ولی چهار گزینه ای که برای انتخاب پیش رو بود یه کمی به نظر گمراه کننده میومد . با احتیاط  مداد رو بر داشتم و مثلا با فکر و دقت زیاد جواب دادم . نمیدونم چرا فکر کردم کنکوره و باید حواسمو جمع کنم که قبول بشم . یعنی بسیاری از جوابهایی که دادم اون چیزی نبود که میخواستم بگم ولی انگار یه نیرویی منو ترغیب میکرد که مثل یه خانوم خوب  و مودب و محترم جواب بدم . انگار کسی منو نگاه میکرد . انگار قرار بود جایزه بگیرم . انگار میخواستم تو امتحان ورودی یه اداره ای پذیرفته بشم .  سعی کردم منطقی ترین جوابها رو بدم . اون چیزی که هر آدم عاقلی انجام میده !!!!خیلی شرمنده شدم وقتی به جوابهای صحیح و نحوه ی امتیاز بندی نگاه کردم

گند زده بودم به خودم . میدونین چی نوشته بود ؟

 نوشته بود شما به شدت تحت تاثیر منطقتان هستید  تمام وقت و انرژیتان در زندگی صرف دقت و سختگیری و بدبینی میشه . شما دائم در حال تجزیه و تحلیل آدمها و حوادث هستید و....شما احساساتتان را نادیده میگیرید و شادی در زندگی شما سهم کوچکی دارد .به این ترتیب در آینده برای آنچه که از دست داده اید متاسف خواهید شد .

 میدونین چه حالی شدم  برای اینکه به خودم هم دروغ گفته بودم . هیچ کدام ازین تفاسیری که نوشته بود در باره ی من صدق نمیکرد یا لااقل با این شدت نبود ولی من کاری کرده بودم که مخاطب چنین جملاتی شده بودم . یعنی من حقیقت خودم رو از خودم پنهان کرده بودم .

 میخوام بگم در زندگی روزمره چقدر برای اینکه خودمان را مقبول دیگران جلوه بدیم از خود واقعی مان دور میشیم . چقدر دلمون میخواد در باره ی ما بگن عجب آدم مرتبی ،چقدر دقیقه ، چقدر متشخصه ، چقدر  منظمه ،چقدر کشته مرده ی تایید دیگرانیم و چقدر انرژی میذاریم تا اونی دیده  بشیم که نیستیم .چقدر ظاهرمون رو آراسته میکنیم برای اینکه بگن چقدر این بابا مرتبه آدم حظ میکنه به سر و وضعش نگاه میکنه . من خودم امروز صبح که میومدم سر کار خواستم صندل های طبی نارنجی رنگمو که تصادفا خیلی هم خوشگل هستن رو بپوشم ولی دوباره رفتم زیر نقاب این فضیلت خود ساخته که نه داری میری دفتر کارت باید مناسب اون جا کفش بپوشی و با دلخوری همون کفشهای مشکی بدون پاشنه و ساده رو پوشیدم و مثه یه دختر خوب و مودب اومدم سر کارم در حالیکه دلم کار دیگه ای رو میخواست .   چرا باید بر سر خواسته هامون سر پوش بذاریم . کی باید اون کارایی که دلمون میخواد رو بکنیم ؟ من میگم به شرطی که رفتار ما باعث تضییع حقوق کسی نشه و اهانت به کسی یا جایی یا فرهنگی نباشه  باید هر کاری که خوشحالمون میکنه رو انجام بدیم . مثلا تو مترو دوستمون رو ببوسیم (من این کارو کردم !!!!!!!!!!!. به نظر شما اشکالی داره ؟ )

 گاهی احساس میکنم تو وبلاگ نویسی هم دچار این ماجرا هستیم . یعنی ما اصلا شیطنت نمیکنیم . اصلا دعوا نمیکنیم ،فحش نمیدیم . عاشق نمیشیم .  کار بد نمیکنیم . عقل کل  هستیم .  با کلاسیم . تو خانواده های بی مشکل زندگی میکنیم .بچه مثبته حسابی هستیم و....

بیشتر جوابهایی که من تو اون تست به نظرم نا درست رسیده بود (البته با اون شرایط که گفتم )امتیازاتی که گرفته بود موید این بود که شما فردی هستید شاد و پر انرژی و با احساسات مثبت و به جا و....  متاسف شدم که چرا حتی با خودم هم روراست نبودم .

قسمت اول نوشته ام مربوط به کتاب " همه ی دلبرکان غمگین من " اثر ارزنده ی مارکز بود .اون در نود سالگی به این نتیجه ها رسیده بود خدا کنه ما زودتر بتونیم از پشت نقاب بیرون بیاییم . موفق باشین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:57  توسط عسل بانو  | 

روزهای بسیار سختی رو گذروندم تقریبا در طول دو هفته ی گذشته تمام شب و روزم پر از کابوس شده بود و البته پر از خشم و اشک . آخه با یه گل دعوام شده بود (اشاره به شازده کوچولو ) یا نمیدونم اونی که منو اهلی کرده بود یادش رفته بود که تا عمر داره مسئول منه (باز هم اشاره به شازده کوچولو و روباه ). خلاصه روزهای تلخی بود . دوست نداشتم تو اون شرایط براتون چیزی بنویسم . . حالا که حالم یه کم بهتر شده اومدم که بگم عزیزان اصل  دوست داشتن اگه واقعیت داشته باشه تحت هیچ شرایطی تغییر نمیکنه و عشق هرگز تبدیل به نفرت نمیشه .فقط چون خشمگین هستیم و احساسات بد به سراغمون میان اینطور فکر میکنیم . اون چیزی که تغییر میکنه فقط ظاهر قضیه است که با زحمت و تلاش بیهوده یه کم عوض میشه  و بعد با شدت و قدرت بیشتر به جای اول بر میگرده . دیروز داشتم به یکی از دوستان میگفتم رنجهایی که هر کسی برای عاشقی میکشه بسیار بیشتر از لحظات آسودگیشه ولی شیرینی این آسودگی های کوتاه در سایه ی زخمهای بزرگ بیشتر و بیشتر میشه  مهم اینه که هر بار از زیر بار سنگین دردها ی عاشقی همچنان سرافراز و راسخ بیرون بیاییم و یادمون نره که اگر عشق عشق باشه زمان حرف بیهوده ایه  و فاصله حرف بیهوده تر و دوستان واقعی با این مشکلات از پا در نمیان .  نه فلسفه بلدم و نه بازی با کلمات قشنگ .اینا رو هم بدون هیچ فکری نوشتم . تعداد دوستانی که نگران غیبتم شده بودن داشت زیاد میشد .لازم دونستم چند خط بنویسم تا از سلامت قلبم با خبر بشن . خوشحالم که تقریبا نا خواسته  همه ی شرایط دست  به دست هم دادن تا این روزهای سخت تموم بشن انگار خدا هم نگران من بود و این تمهیدات رو اون فراهم کرد  . منم یه جورایی انگار از خودم امتحان گرفتم . خوشبختانه  بیست شدم  حالا احساس میکنم دوباره متولد شدم .  خدا رو شکر میکنم .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:40  توسط عسل بانو  | 

 نام دیگر من رنج است

 نام دیگر تو چیست؟

خوب من ،شاید نمیدانی

 که در شهر های نام و ننگ

 گم شدن و تکرار شدن

 گذار پر مداری است از تهی شدن

 و نمیدانی که سر انجام  باید بگذرم

 نه نامی ،

 نه خاطره ای ....

 رسم دیرینه ایست

 اینکه برای عاشقان

 حسرت و خاطرات پریشان بماند....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط عسل بانو  | 

 

 شب ،جاده ،عبور من از اشیا ء ،عبور زمان از من ،ماه کامل در آسمان با نیمرخ تیره مثل  پیشانی زنی زیبا با  جعد موهایش ،خواب نصفه و نیمه ، رو یا ،سر درد ، شادی ،قند توی دل آب شدن ،شنگولی ،بیخوابی ،صبح ،دیدار،خوردن توت از روی زمین ،کوچه ی باریک ما ، درخت چنار قدیمی ، چای خوشرنگ و خوش طعم ،گردش ، موزه ی سفال و آبگینه ، افسانه ی گیل گمش ،ابریق شیشه ای ، گل رز معطر ،حوض پر از آب،خیابان ملل ، درختای اقاقیا ، وزارت امور خارجه ، موزه ی ملک ، کوچه ی پروفسور رولن ، دروازه ی باغ ملی ، مترو ، سرعت ، شیطنت، بازار  فرش ، زید بن علی ، دکتر مصدق و یاران ،نهار خوشمزه ، چرت بعد از ظهر ،شب ،اتوبان ، عبور من از اشیاء  و آدمها،عبور زمان از من ،ماه در آسمان ،خواب نصفه و نیمه ، رویا ، سر درد ، شادی ، اعتماد ، انتظار ،بد قولی ، دروغ ، عذر بدتر از گناه ، بی مسئولیتی ، خشم ، گریه ،.قهر ، تردید ،نا باوری ،شبهای بی خوابی . روزهای تنهایی ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:12  توسط عسل بانو  | 

 از همه ی دوستانی که در طول روزهایی که از نوشتن پست سوزناک "دعوت "  میگذره با من  همدردی کردن تشکر میکنم .  برای همه ی عزیزانی هم که تقاضای کار کردن از جمله علی  م   از کانادا و بهرام از تهران و ....هم از دور دعا میکنم که کار خوب گیرشون بیاد و مشکلات فراوانشون از جمله مجردی و ادامه ی تحصیل و بارداری و نازایی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر چه زودتر حل بشه  . با این حال اگه دستتون به هیچ جا بند نشد بیایین تا یه فکری بکنم . فعلا که خودم  در بدر دنبال پیدا کردن یه منشی درست و حسابی هستم که گیرم نمیاد . ماشالله توقعات انقدر زیاده که من احتمالا باید کفشامم بفروشم تا بتونم پول منشی رو بدم . بعضی از دختر های جوان که برای منشیگری میان  انقدر پودر و ماتیک زدن که آدم فکر میکنه اینا دو برابر حقوقشون رو میدن به این لوازم تا بمالن به صورتشون و بتونن بیان سر کار . منشی با این مشخصات یعنی در روز هزار تا تلفن و ده تا مزاحمت حضوری و چند تا پاس ساعتی که بالاخره باید برن و  جواب دوستان رو هم بدن نمیشه که  دل کسی رو شکست .  نمیدونم چی بگم . حوصله ی دردسر رو ندارم . تو این مجتمعی که من دفتر دارم چون دو طبقه ی پایینش فروشگاهه انقدر  رفت و آمد جوانان زیاده که آدم باید مراقب باشه سوژه به دست کسی نده و پی شر نگرده .  دعا بفرمایید که یه دختر معقول و مرتب و با کلاس پیدا بشه و خیال منم راحت بشه .

 امروز  مجبور شدم خودم کارهای عقب افتاده ی این چند روز ه رو انجام بدم .از جمله تر و تمیز کردن دفتر .  یه ارباب رجوع اومد تا منو در حال نظافت دید عذر خواهی کرد و گفت ببخشید خودشون نیستن ؟ منم خودمو از تک و تا ننداختم و گفتم نه یه ساعت دیگه میان . بنده ی خدا رفت حالا دارم فکر میکنم الان میاد و میبینه من با دک و پز پشت میز  نشستم . لابد کلی تو دلش میخنده .  امروز صبح داشتم  میومدم دفتر  که به علت  سائیده شدم پاشنه ی کفشم یهو سر خوردم  یه مسافت شاید یک متری رو لیز خوردم البته نخوردم زمین ولی باعث خنده ی سه چهار نفر شدم . برای اینکه اینجور وقتا اولین عکس العملم یه جیغه و بعدش هم صورت قرمز از خجالت .فکر کنم اونام به جیغ من خندیدن  منظورم اینه که انقدر با عجله میومدم که نزدیک بود ولو بشم تو خیابون .  اینم یکی از معایب نداشتن منشی شایدم باید به یه کفاش سر بزنم بدم کفشمو تعمیر کنه .

  یه چند روزی نیستم . میرم تهران . مجبورم رو در دفتر بنویسم که این هفته صبح ها تعطیله . آخه همکارایی که عصر ها  میان به لطف خدا و صدقه ی سر برکت دفتر صبح جای دیگه ای به صورت رسمی کار میکنن . تا اونا برای عصرجای دیگه ای کار پیدا نکردن برم تهران و برگردم ببینم چه خاکی تو سرم میکنم .  تا نیمه های اردیبهشت ماه خدا حافظ . دوستتون دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط عسل بانو  |