....فهمیدم که وسواس من برای این که هر چیز جای خودش باشد ، هر کار به موقع انجام شود و هر حرف به جای خود زده شود محصول ذهن منظم من نیست بلکه بر عکس همه نوعی تظاهر است که اختراع کرده ام تا بی نظمی ذاتی خود را پنهان کرده باشم . متوجه شدم که نظم من فضیلت نیست عکس العملی است در مقابل جهلم ، که سخاوتمند به نظر برسم تا فقرم را بپوشانم ، محتاط به نظر برسم تا منحرف و سازش کار باشم تا تسلیم خشم فرو خورده ی خود نگردم ، سر وقت و دقیق باشم تا دانسته نشود که چقدر وقت دیگران برایم بی اهمیت است .....
اینها رو اینجا داشته باشید تا بعد بگم .
چند شب پیش که داشتم روزنامه میخوندم رسیدم به یه تست خودشناسی با عنوان "احساس غالب شما چیست ؟ " نمیدونم چرا کنجکاو شدم که ببینم چی نوشته .نه تا سوال بود چهار جوابی که مثل خیلی ازین دست تست ها شامل این میشد که مثلا چه رنگی رو میپسندین و یا نظرتون در باره ی عکس چیه و یا شب چند ساعت میخوابین و یا با آتش چگونه مبارزه میکنید و یا منظورتون از لبخند زدن چیه .
سوالها خیلی غیر معمول نبود ولی چهار گزینه ای که برای انتخاب پیش رو بود یه کمی به نظر گمراه کننده میومد . با احتیاط مداد رو بر داشتم و مثلا با فکر و دقت زیاد جواب دادم . نمیدونم چرا فکر کردم کنکوره و باید حواسمو جمع کنم که قبول بشم . یعنی بسیاری از جوابهایی که دادم اون چیزی نبود که میخواستم بگم ولی انگار یه نیرویی منو ترغیب میکرد که مثل یه خانوم خوب و مودب و محترم جواب بدم . انگار کسی منو نگاه میکرد . انگار قرار بود جایزه بگیرم . انگار میخواستم تو امتحان ورودی یه اداره ای پذیرفته بشم . سعی کردم منطقی ترین جوابها رو بدم . اون چیزی که هر آدم عاقلی انجام میده !!!!خیلی شرمنده شدم وقتی به جوابهای صحیح و نحوه ی امتیاز بندی نگاه کردم
گند زده بودم به خودم . میدونین چی نوشته بود ؟
نوشته بود شما به شدت تحت تاثیر منطقتان هستید تمام وقت و انرژیتان در زندگی صرف دقت و سختگیری و بدبینی میشه . شما دائم در حال تجزیه و تحلیل آدمها و حوادث هستید و....شما احساساتتان را نادیده میگیرید و شادی در زندگی شما سهم کوچکی دارد .به این ترتیب در آینده برای آنچه که از دست داده اید متاسف خواهید شد .
میدونین چه حالی شدم
برای اینکه به خودم هم دروغ گفته بودم . هیچ کدام ازین تفاسیری که نوشته بود در باره ی من صدق نمیکرد یا لااقل با این شدت نبود ولی من کاری کرده بودم که مخاطب چنین جملاتی شده بودم . یعنی من حقیقت خودم رو از خودم پنهان کرده بودم .
میخوام بگم در زندگی روزمره چقدر برای اینکه خودمان را مقبول دیگران جلوه بدیم از خود واقعی مان دور میشیم . چقدر دلمون میخواد در باره ی ما بگن عجب آدم مرتبی ،چقدر دقیقه ، چقدر متشخصه ، چقدر منظمه ،چقدر کشته مرده ی تایید دیگرانیم و چقدر انرژی میذاریم تا اونی دیده بشیم که نیستیم .چقدر ظاهرمون رو آراسته میکنیم برای اینکه بگن چقدر این بابا مرتبه آدم حظ میکنه به سر و وضعش نگاه میکنه . من خودم امروز صبح که میومدم سر کار خواستم صندل های طبی نارنجی رنگمو که تصادفا خیلی هم خوشگل هستن رو بپوشم ولی دوباره رفتم زیر نقاب این فضیلت خود ساخته که نه داری میری دفتر کارت باید مناسب اون جا کفش بپوشی و با دلخوری همون کفشهای مشکی بدون پاشنه و ساده رو پوشیدم و مثه یه دختر خوب و مودب اومدم سر کارم در حالیکه دلم کار دیگه ای رو میخواست . چرا باید بر سر خواسته هامون سر پوش بذاریم . کی باید اون کارایی که دلمون میخواد رو بکنیم ؟ من میگم به شرطی که رفتار ما باعث تضییع حقوق کسی نشه و اهانت به کسی یا جایی یا فرهنگی نباشه باید هر کاری که خوشحالمون میکنه رو انجام بدیم . مثلا تو مترو دوستمون رو ببوسیم 
(من این کارو کردم !!!!!!!!!!!. به نظر شما اشکالی داره ؟ )
گاهی احساس میکنم تو وبلاگ نویسی هم دچار این ماجرا هستیم . یعنی ما اصلا شیطنت نمیکنیم . اصلا دعوا نمیکنیم ،فحش نمیدیم . عاشق نمیشیم . کار بد نمیکنیم . عقل کل هستیم . با کلاسیم . تو خانواده های بی مشکل زندگی میکنیم .بچه مثبته حسابی هستیم و....
بیشتر جوابهایی که من تو اون تست به نظرم نا درست رسیده بود (البته با اون شرایط که گفتم )امتیازاتی که گرفته بود موید این بود که شما فردی هستید شاد و پر انرژی و با احساسات مثبت و به جا و....
متاسف شدم که چرا حتی با خودم هم روراست نبودم .
قسمت اول نوشته ام مربوط به کتاب " همه ی دلبرکان غمگین من " اثر ارزنده ی مارکز بود .اون در نود سالگی به این نتیجه ها رسیده بود خدا کنه ما زودتر بتونیم از پشت نقاب بیرون بیاییم . موفق باشین .