تبليغاتX
ِِِِِعسل بانو

ِِِِِعسل بانو

شخصی

 شما که غریبه نیستین  دیگه دارم کفری میشم ،حدودا دو سال و نیم پیش بود که دیوونه شدم و تصمیم گرفتم از کار دولتی خارج بشم و  یه کار خصوصی ر و تجربه کنم .  بلا نسبت شما که این غمنامه رو  دارین میخونین  خر که شاخ و دم نداره . خلاصه جونم براتون بگه هرچی پول و پله داشتم رو به اضافه ی یه وام شش میلیون تومنی خرج کردم تا این خراب شده رو راه اندازی کردم وام هم  که الامان خرج کردنش یه نصف روز بیشتر طول نکشید ولی یه عمره دارم قسط میدم و تموم نمیشه که نمیشه  درآمد این دفتر و دستک هم انقدره که بدهی بالا نمیارم . فقط سرم گرمه  کسانی که برای من کار میکنن سر برج که میشه حقوقشون رو میگیرن و دبرو که رفتی  من میمونم و لیست بلند بالای هزینه ها که قربونش برم سیر صعودی طی میکنه . ولی نرخ خدمات ما به لطف دولت معظم و مردم نواز  همونه که هست .تازه با این همه هی با یک جلد کلام الله مجید و یه چاقو  در دست هرچند وقت یکبار میرم تعزیرات حکومتی تا بابت کار نکرده یا به اون قران بخشیده بشم یا با چاقو کشته بشم که البته هیچ کدوم ازین دو اتفاق نمیفته .  تا جریمه هست که واریز میکنم به حساب مجمع تشخیص مصلحت نظام  عزیز چرا کشته بشم . راستی اینم جزو وظائف این مجمع بزرگ و ارزشمند بوده و ما نمیدونستیم ؟ حیف از من که یه عمری سنگ  رئیسش رو به سینه زدم انقدر که داشتم متهم میشدم به عاشقی .

 حالا این حرفا رو زدم که چیز دیگه ای بگم ،باور کنید در طول این مدت هر کس اومده پیش من  کار کنه با یک درجه تعالی به جاهای خوب خوب رسیده . اگه قراردادی بوده رسمی شده . اگه بیکار بوده کار نون و آب دار تری پیدا کرده ، اگه مجرد بوده ازدواج کرده . اگه شوهرش بیکار بوده اونم مشغول به کار شده . اگه طرح نرفته بوده  کارش درست شده و راهی طرح شده . اگه نیمه کاره درس خونده بوده کارشناسی و کارشناسی ارشد قبول شده . آقا جون منشی قبلی من ده سال نازایی داشت  تا اومد اینجا و هفت هشت ماه گذشت  خدا بهش بچه داد . خلاصه شده بنگاه کارگشایی . دائم در حال مصاحبه و پذیرش افراد مختلفم. الحمدولله که همه ی این دوستان به خیر و خوشی از پیش من رفتن و با هیچکس کدورتی پیش نیومد غیر از یه دختری که اومده بود برای منشی گری و اولین روزی که اومد سر کار  تا اومد تو اطاق من انگار که برق سه فاز گرفته باشدش با نفرت به من نگاه کرد و گفت شما نمیدونین وقتی عطر میزنین و میایین بیرون انگار که دارین زنا میکنین  دهنم از وحشت باز مونده بود . با همه ی حاضر جوابیم موندم که به این خر مذهب چی بگم . یه خورده هم ترسیدم گفتم این لابد نماینده مستقیم خداست  اومده منو  ارشاد کنه . حرفش رو نشنیده گرفتم . ولی اونم با هر بدبختی بود ۱۷ روز تحمل کردم ولی وقتی دیدم  کامپیوتر نازنینم رو  به میل خودش دستکاری کرده و هرچیزی رو خواسته پاک کرده و یه عالمه شر و ور  اضافه کرده عذرش رو خواستم . بلاخره مدارا جزیی از تربیت منه که البته گاهی باعث میشه  از دست خودم هم کلافه بشم .  اینا رو گفتم که بگم این منشی که الان دارم هم د اره میره . دوباره باید یه نفرو بیارم و شش روز کار یادش بدم و صد روز هم خرابکاری هاشو درست کنم تا راه بیفته و بعد بشینم ببینم این کی شوهر میکنه یا دانشگاه قبول میشه .  در هر صورت در اینجا میخوام از دوستان  هم وبلاگی هم دعوت کنم اگه بیکارین در خدمتم . اگر مجردین باز هم در خدمتم . اگر مشکل ادامه تحصیل و نازایی و بیکاری همسر و خلاصه هر مشکلی دارین  با کمال میل در خدمتم ....

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:10  توسط عسل بانو  | 

 تقدیم به عزیزترینم

 

 نا بینای توام

 نزدیک تر بیا 

 فقط  به خط بر یل میتوانم  ترا بخوانم

 نزدیک تر بیا  تا معنای زندگی را بدانم ......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:16  توسط عسل بانو  | 

 رو سبزه ها دراز شد و حالا گریه نکن  کی گریه نکن ...

اونوقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد : سلام

ـ سلام

ـ من اینجام زیر درخت سیب ...!

ـ کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی ....

ـ یه روباهم من .

ـبیا با هم بازی کنیم .نمیدونی چقدر دلم گرفته....

ـ نمیتونم .هنوز اهلیم نکردن 

ـ اهلی کردن یعنی چی ؟

ـیه چیزیه که پاک فراموش شده .یعنی ایجاد علاقه کردن .

ـ ایجاد علاقه کردن ؟

ـ  خب معلومه . تو الان برای من یه پسر بچه هستی شبیه  هزاران پسر بچه ی دیگه و منم برای تو یه روباهم مثل هزاران روباه دیگه . نه تو به من احتیاجی داری نه من  به تو . اما اگه منو اهلی کنی  هر دو تامون به هم احتیاج پیدا میکنیم . تو واسه ی من میون همه ی موجودات عالم موجود یگانه ای میشی .منم واسه تو . اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیمو چراغان کرده باشی . اونوقت من صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق داره . اگه دلت میخواد منو اهلی کن !

ـ راهش چیه  ؟

ـباید خیلی حوصله کنی .اولش یه خورده دور تر از من میون علف ها میشینی و من زیر چشمی نگاهت میکنم ..... تو لام تا کام حرف نمیزنی چون همه ی سو ء تفاهم ها زیر سر زبانه .عوضش هر روز میتونی یه کم نزدیک تر بشینی .

فردای اون روز شازده کوچولو آمد .روباه گفت :

ـ کاش همون ساعت دیروز اومده بودی . اگر مثلا سر ساعت چهار  بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه توی دلم قند آب میشه  و هر چه ساعت جلوتر میره بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم . ساعت چهار که شد  دلم بنا میکنه به شور زدن و نگران شدن . اون وقته که قدر خوشبختی رو میدونم  .هر چیزی برای خودش قاعده ای داره .اگه تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدونم که چه ساعتی باید دلم رو برای دیدارت آماده کنم ؟!

به این ترتیب شازده کوچولو روباه رو اهلی کرد ....

روباه بهش گفت : جز با دل هیچی رو چنان که باید نمیشود دید . نهاد و گوهر رو  چشم سر نمی بینه . انسان ها این حقیقت رو فراموش کردن اما تو نباید فراموش کنی . تو تا زنده هستی نسبت به کسی که اهلی کرده ای مسئولی ....

شما هیچوقت کسی رو اهلی کردین  یا کسی شما رو اهلی کرده ؟ من قدر خوشبختی رو میدونم چون یه نفر منو اهلی کرده .امیدوارم شما هم این تجربه ی شیرین رو که به نظر من مهمترین قسمت زندگیه  داشته باشین . خوندن کتاب بسیار با ارزش شازده کوچولو با ترجمه ی احمد شاملو رو به همه ی دوستان توصیه میکنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:12  توسط عسل بانو  | 

 ما امروزه خانه های بزرگتری داریم اما خانواده های کوچکتر 

راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی کمتر  

آگاهی بیشتر اما مشکلات بیشتر

دارو های بیشتر اما سلامتی کمتر

 بدون ملا حظه ایام  را میگذرانیم ،کمتر میخندیم ،تندتر رانندگی میکنیم ،زودتر عصبانی میشویم ،دیرتر میخوابیم ،خسته بیدار میشویم ،کمتر مطالعه میکنیم  ، بیشتر تلویزیون نگاه میکنیم وبندرت دعا میکنیمزیاد صحبت میکنیم اما به اندازه ی کافی دوست نمیداریم .زیاد دروغ میگوییم چون ارزشهایمان کمتر شده .زندگی ساختن را یاد گرفته ایم نه زندگی کردن را .تنها به زندگی سالهای عمرمان را افزوده ایم نه زندگی را به سالهای عمرمان

ساختمانهای بلندتری داریم اما طبع کوتاهتر ،بزرگراههای پهن تر اما دیدگاههای باریکتر .بیشتر خرج میکنیم اما کمتر لذت میبریم . تا ماه رفته ایم و برگشته ایم اما حاضر نیستیم برای دیدن همسایه ی جدید تا آن سوی کوچه برویم فضای بیرون را فتح کرده ایم اما فضای درون وجود خودمان را نه   ما اتم را شکافته ایم اما تعصبات خودمان را نه .بیشتر برنامه ریزی میکنیم اما کمتر به انجام میرسانیم .بیشتر تولید میکنیم اما ارتباطات کمتری داریم .

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است .مردمان بلند قد تر ولی شخصیت ها پست تر شده است .سود ها کلان تر اما روابط سطحی تر . فرصت بیشتر اما تفریح کمتر . تنوع غذایی بیشتر اما تغذیه نا سالمتر شده است . در امد های بیشتر اما طلاق هم بیشتر شده . منازل رویایی اما خانواده ها  ی از هم پاشیده  داریم .

یاد بگیریم زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است . زمان بیشتری را با دوستان و خانواده بگذرانید ،غذای مورد علاقه تان را بخورید وجاهایی را که دوست دارید ببینید .

عبارت " یکی از همین روز ها " را از فرهنگ لغات خود خارج کنید.نامه ای  که میخواستید یکی از همین روز ها برای عزیزی بنویسید را همین امروز بنویسید .بیائید به خانواده و دوستانمان بگوئیم که چقدر آنها را دوست داریم .بیائید هر چیز را که میتواند به خنده و شادی ما بیفزاید به تاخیر نیندازیم. از جام کریستال خود استفاده کنید  بهترین عطر و لباستان را برای روز مبادا نگذارید هر لحظه که دوست دارید از آنها استفاده کنید .

در جستجوی دانش باشید .بیشتر بخوانید .در ایوان خانه تان بنشینید و مناظر زیبا را تحسین کنید بدون آنکه به نیازهایتان توجه کنید .

هر روز و هر لحظه  خاص است و شما نمیدانید شاید این آخرین لحظه باشد .تنها به همین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز هیچ چیز را برای موقعیت های خاص نگذارید زیرا هر روز از زندگی یک موقعیت خاص است .شاد باشید .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:33  توسط عسل بانو  | 

 چند روزی پیش از عید داشتم میرفتم مطب یکی از دوستانم که متخصص زنان و زایمانه  همینطور که از پله ها بالا میرفتم متوجه صدای پای چند نفر شدم که با سرعت از پله ها پایین میومدن  تا ببینم چه خبره  یه عده زن ومرد رو دیدم که باجیغ و فریاد  از کنارم رد شدن و مردی که بدترین کلمات دنیا رو با صدای بلند میگفت خشمگین به دنبالشون  مات و مبهوت خشکم زده بود . به هر بدبختی بود رفتم تو مطب که با صحنه ی وحشتناک تری روبرو شدم  . مامور پلیس بالای سر خانوم دکتر ایستاده بود و خانوم دکتر هم که انگار گوشش ازین ماجراها پرشده با خونسردی و لبخند در حالیکه به من اشاره میکرد که برم نزدیکتر به پلیس میگفت به من ربطی نداره جناب سروان روزی که اومده پیش من دوشیزه بوده ........

*********************************************************************

دیروز با صدای فریاد های مرد همسایه از خواب پریدم و وقتی برای برطرف شدن حس کنجکاوی به طرف تراس رفتم دیدم گربه هام با وحشت به طرف ساختمان بغلی خیره نگاه میکنند  البته این ماجرا تکراریه ولی آخه مثلا روز سیزده بدر بود .نمیدونم شاید هم نحوست سیزده بود که گریبان این خانواده رو گرفته بود  در هر حال ما که مقدمات پیک نیک رو از شب قبل آماده کرده بودیم بعد از صرف صبحانه راه افتادیم  .چشمتون روز بد نبینه به محض اینکه در خونه رو باز کردم که به بقیه که تو ماشین نشسته بودن ملحق بشن مرد همسایه رو دیدم که مثل پلنگ پرید جلوی من و گفت مهناز خانوم من میخوام تو رو به عنوان شاهد ببرم تا ببینی اینا چشونه و از من چی میخوان و.... هرچی خواستم جیم بشم نشد البته کسی منتظر موافقت من نبود مثل گوسفند قربانی منو برد تو خونه . از خجالت روم نمیشد به خانوم همسایه نگاه  کنم آخه با هم دوستیم . چی بگم آقا بهروز حرفهایی به زنش میزد که سرم سوت کشیده بود .مرتب هم مییگفت طلاقت میدم زنیکه ی ..... مات و متحیر به صورت خیس از اشک زن نگاه میکردم و نمیدونستم باید چی بگم.آقا هم مرتب میزد رو شونه ی من یا روی زانوی من و میگفت اینا ناسپاسن . من همینم که هست .درامدم کمه . خونه ندارم . نمیتونم به دخترم جهیزیه بدم .پسرم ... خدایا مونده بودم که گناه این زن این وسط چیه . هر چی میگفتم بابا آرومتر به خدا گربه هام دارن سکته میکنن  گوش کسی بدهکار نبود .....

*******************************************************************

خیر سرمون رفتیم باغ یکی از دوستان برای باطل کردن نحسی سیزده . از در که وارد شدم باغبان را دیدم که بیل به دست دنبال زنش میکرد که کتکش بزنه و زن بخت برگشته هم آژیر کشان به طرف من میدوید و میگفت خانوم جون به دادم برس و من در این فکر بودم که چرا امروز سوپر من شدم یا زورو

 به طرف باغبان رفتم و گفتم آقا فرید دست به زنت بزنی من میدونم با تو  چه خیال باطلی . احتمالا دیشب بعد از اومدن ما دق و دل تهدید منم سر زنش خالی کرده ....

*******************************************************************

امروز صبح ماندانا رو دیدم همون گربه ی سیاهم که تصور میکردم با عشقش فرار کرده و کلی بهش حسودی کرده بودم    دیدم غمگین و تنها کز کرده تو آفتاب بی رمق صبح و فکر میکنه . به نظرم غمگین رسد آخه حامله است

******************************************************************

 به نظر شما وجه مشترک این حوادث با هم در چیه ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:57  توسط عسل بانو  | 

 بابا مهرجویی غلط بکنه ازین به بعد بدون مشورت با بعضی ها فیلم درست کنه  من موندم متحیر که چقدر کیارستمی  تو این مملکت داریم و کشف نشده باقی موندن . مجبور شدم بعضی از نظرات رو پاک کنم نه اینکه بخوام آزادی بیان رو خدشه دار بکنم ولی به جون خودم یه حرفایی مینویسن که آدم میخواد جواب نده نمیشه ،میخوای جواب بدی گذاشته میشه به حساب جر و بحث و حرفهای صد من یه غاز که من یکی حوصله اش رو ندارم  بنابر این پاکشون کردم که لااقل بقیه به احساسی که من دچار شدم دچار نشن حداقل این دوستایی که مدتهاست با هم سلام و علیک داریم رو نخواستم وارد یه بحث بیخود بکنم من یکی توان در افتادن با اساتید مسلم سینما رو ندارم  ولی خداییش چرا هیچکس راجع به افشاگری فیلم حرفی نزد ؟  چرا هیچکس از خراب شدن خونه ی عشق علی و هانیه چیزی نگفت ؟  چرا کسی به این توجه نکرد که صمیمی ترین دوست علی که همیشه میومد و بهش رسیدگی میکرد اسمش تمایل بود و این راز فیلم بود ؟ ماشاالله همه کارشناس سینما و همه وارد به امور سناریو و تدوین و صدا گذاری و  نور پردازی و جلوه های ویژه و...  . دو باره میگم خوبه به حوادث به منظور درک و فهم بیشتر نگاه کنیم نه به منظور قضاوت . والله این طور که من فهمیدم بیشتر دوستان انگار داشتن مشقهای آقای مهرجویی رو صحیح میکردن . نه بابا شما میتونستین تو داستان علی و هانیه خودتون رو پیدا کنین ، برادرتون رو ،دختر داییتون رو ،همسایه تون رو ،چرا نمیخواین قبول کنین که این ها زندگی ما و اطرافیان ماست .  لازم نیست این منجلاب بیش ازین به هم زده بشه تا رضایت بدین که مهرجویی میتونسته بیشتر کار بکنه و نکرده . بهتره بیدار بشین و بیدار بشیم .ببینیم ما مسئولیتی در باره ی موضوع اعتیاد داریم یا نه ؟ داریم یا نه ؟

 مسئولیت داریم یا فقط تماشاچی هستیم ؟ ایا اگه علی سنتوری اون شب دربدریش میومد در خونه ی شما راهش میدادین یا نه ؟ آیا اگه از شما کمک میخواست کمکش میکردین ؟ من این سوالها رو از خودمم میپرسم . نمیشد جلوی خرابی خونه ی عشق علی و هانیه رو گرفت ؟ نمیشد کبوتر های علی رو تو قفس نکرد ؟ نمیشد آزادی رو تو زندان نکرد ؟ نمیشد پدر علی به حرفهای علی گوش کنه ؟ نمیشد مادرش دست از واپس گرایی برداره و چشمش رو باز کنه و به جای دولا راست شدن و تظاهر به دینداری به روح بچه هاش هم فکر کنه ؟  منظورم این نیست که سناریو رو عوض کنیم .میگم تو زندگی جاری دور و برمون چیکاره ایم ؟ مثل کرم فقط تو محدوده ی خودمون وول میخوریم و فقط به فکر خودمونیم و فردگرایی رو به نهایت درجه انجام میدیم یا اینکه .....

بنی آدم اعضای یک پیکرند

 که در آفرینش ز یک گوهرند

 چو عضوی به درد آورد روزگار

 دگر عضو ها را نماند قرار .....

اگه دوست داشتین یه دفعه ی دیگه فیلم رو ببینین . این دفعه نه برای ارزیابی کار مهرجویی بلکه برای ارزیابی خودتون .منم امشب دوباره میبینمش تا خودمو محک بزنم . زنده باشید .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:50  توسط عسل بانو  | 

 من تو تعطیلات عید این فیلم رو دیدم سه دفعه هم دیدم تا هم خوب حالیم بشه و هم بتونم در باره اش چند خط بنویسم . باید به رویدادها برای درک و فهم نگاه کرد نه برای قضاوت . اظهار نظر در باره ی کار فیلمساز مولفی مثل مهرجویی کار من و امثال من نیست ولی ازون جا که خاصیت هنر اینه که هر کسی از ظن خودش میتونه به موضوع بپردازه و احساس و برداشت خودش رو از فیلم بگه منم با اجازه ی اهل فن میگم .

 سنتوری فیلمی به نظر من رسید که باید یا میتوان از دو جنبه به آن نگاه کرد جنبه ی احساسی و جنبه ی واقعگرایانه . اگرچه هیچ چیز به اندازه ی احساس واقعیت نداره . پردازش دیالوگهای فیلم شباهت غریبی به فیلم فاخر گوزن ها داشت .مخصوصا قسمتهایی که به هانیه مربوط میشد اگرچه این زن با زن فیلم گوزن ها فرق داشت . با اینکه در اغلب فیلمهای ایرانی زن ها مردشون رو ترک میکنند و البته این امر ریشه در فرهنگ ما داره و دلایل آن بسیار زیاد و در اینجا قابل بحث نیست زن فیلم گوزن ها مردش رو ترک نکرد و سید بود که به خاطر اهمیت بیشتری که به یک دوستی مردانه در مقایسه با عشق یک زن میداد فاطی رو رها کرد و البته فاطی به جز زندگی با سید راه دیگری نداشت در حالیکه هانیه داشت . هر کسی متوجه این میشد که شولای درویشی علی بیانگر نگرش و اندیشه ی درویش مآبانه ی خود مهر جویی بود . در شرایطی که هانیه هر روز از روز پیش شیک پوش تر و متجدد تر میشد علی همانی که بود ماند . ساده ی ساده .

 رد پای بسیاری از فیلمهای قبلی مهرجویی در این فیلم دیده میشد . حتما دوستانی که اهل درست فیلم دیدن هستند هامون و پری را در فیلم دیده اند .

درد بزرگ علی خانواده بود و بعد جامعه . مادری به شدت اصولگرا با دیدی متحجر و غیر قابل انعطاف . سفید پوشی که به چشم علی فرشته ی سیاه پوش میامد چون سفیدی اش از نوع تزویر و ریا بود نه از جنس پاکی و فقط آدمی مثل علی که توانایی این را داشت که رو حش را با موسیقی جلا بدهد آن را میدید . قوم ضالمین همین ها هستند !!!!!!

 پدر نگران وجهه ی سیاسی اجتماعی و اقثصادی و غرق در حس اصلاح طلبی و حامد که اگرچه میدانست درست و غلط کدومه ولی جون سیر بود دلیلی برای مبارزه نداشت . حامد به نمایندگی از طرف نسلی در فیلم ظاهر شده بود که مطالبه ی آرامش را از بیرون از وجود خودشان میکردند . در حالیکه آرامش درونی ست . حامد همه ی آرامبخش های دارویی را لیست میکرد تا بگوید که به دفعا ت به دنبال آرامش گشته . و علی تنها عضو این خانواده بود که میخواست مرزها را زیر پا بگذارد . بسیار سخته که کسی به اصول پایبند بمونه چون یا بلعیده میشه و یا به حاشیه میره  وعلی  چون نمیخواست در حاشیه باشه توسط جامعه ی درنده بلعیده شد . میوه ی گندیده ای که علی در دست میفشرد همین جامعه گندیده است که در آن هستیم وبه اصطلاح زندگی میکنیم .

مضمون ترانه ها همراه با صدای جادویی سنتور تمام فضای فیلم را تحت تاثیر قرار داده بود . از جمله ی تضادها و تقابل ها در فیلم یکی همین کنار هم قرار گرفتن یک ساز غربی و مدرن به اسم پیانو و دیگری یک ساز قدیمی و شرقی به اسم سنتور بود که علی از سر عشق سنتور مینواخت و هانیه از سر عادت خانوادگی و تفاخر .

 فیلم مثل همه ی آثار مهر جویی واقعی تمام شد . مسلما نمیتوان تمام معتادان را پس از بهبودی ذر مراکز باز پروری نگاه داشت آنها به جامعه ی ترسناک و بی رحم بر میگردند و روزی مثل علی که آخرین روزی را که هوای آلوده ی تهران را به ریه های سوخته ی خود فرو میبرد را پیش بینی نمیکرد لغزش میکنند و میمیرند . تا روزی که به معتاد به عنوان یک مجرم و گناهکار نگاه کنیم سرنوشت بهترین فرزندان این جامعه بهتر ازین نخواهد بود . باید قبول کنیم که این داستان در نزدیکی ما اتفاق میفتد نه دور تر .

 در سینمای کور و نازای ایران که بهترین و ارزشمندترین فیلمها اجازه ی اکران پیدا نمیکنند و فقط در سطح جهانی و به شکل مسایل مربوط به انسان بررسی میشوند نه توجه به قومیت و ملیت و در شرایطی که فیلمهای گیشه پسندی مثل اخراجی ها و کلاه قرمزی و پسر خاله پر فروش ترین فیلمها میشوند ساخت سنتوری  یک معجزه بوده  و اگر بنا به گفته ی وزارت ارشاد از فعالیت آقای مهرجویی جلوگیری نمیشود فقط به خاطر خدماتی است که ایشان به سینمای ایران کرده و لا غیر . باید خوشحال باشیم که او را اعدام نکرده اند که چرا واقعیت را به تصویر کشیده .

 محسن مخملباف حدود بیست سال پیش این هشدار را به ما داد که مراقب باشیم هویتمان گم نشود  به صحنه ای اشاره میکنم که ناصر الدین شاه در آن فیلم معروف به جایی رسید که گفت : من قبله ی عالم نیستم . من گاو مش حسنم .....

 این قسمت رو امروز که جمعه است اضافه میکنم . میخوام بگم بیایین به جای توجه به کیفیت کار کارگردان و بازی  فلانی و فلانی و ... به پیام فیلم و حقیقت نمایی  و افشاگری و صراحت بیانی که سابقه نداشته در فیلم توجه کنیم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 15:45  توسط عسل بانو  |