تبليغاتX
ِِِِِعسل بانو

ِِِِِعسل بانو

شخصی

 امروز گردن درد دارم البته مقدماتش از چند روز پیش چیده شده بود اما امروز اوضاع خیلی بده این نتیجه ی روز های پر کار قبل از عیده . کار خونه و سر و سامان دادن به محل کاری که میخوام یه چند روزی بذارم و برم به امید اینکه شاید استخوان سبک کنم . استرسم این روزها خیلی زیاده .الان گردنم رو با یه دونه ازین گردن بند های طبی که مثل سنگ سفته بستم و به قول یه بنده خدایی شبیه گلادیاتوری شدم که زره پوشیده و تکون نمیتونه بخوره . این درمان خوبیه چون تمام وزن سر به جای تحمیل به روی ستون فقرات روی این وسیله میاد . دعا کنین زودتر ازین وضعیت در بیام وگرنه زندگی بهم حروم میشه .

 این روزها الکی سرمون شلوغه وقتی میگذره میبینیم هیچ خبری نبوده فقط حرص و جوش خوردیم و پولامونو با عجله و بی دقت خرج کردیم که چی ؟ عیده ؟ مبارک باشه ،ولی خداییش خیلی عیده بی رونق و سوت و کوریه ،شاید هم ما دلامون گرفته است که بهار رو ندیده میگیریم .نرم نرمک میرسد اینک بهار ...یه عزیزی برام کارت فرستاده و نوشته بهار ذر اندیشه ی ماست .... راست گفته این روز ها حتی عید رنگ و بوی بچگی های ما رو هم نداره . طفلک بچه های این دوره .

پاشم برم تو آشپز خونه یک عالمه ظرف نشسته منتظرمه به گربه هم ماکارونی دادم فکر کنمخوردنش براش سخته همه اش رو ریخت و پاش کرده . راستی براتون نگفتم که گربه دارم ؟ یه سیاه ماده که اسمش مانداناس و این روزا سرش خیلی شلوغه . زشته ولی خوش شانسه یه تیکه هایی رو با خودش میاره خونه که نگو پریروز یکی و آورده بود طوسی با راه راه مشکی تپل با دم کلفت و پوست صاف و نرم و چشمهای قوی و براق . گفتم خوش به حالت ماندانا با این شانست دختر . خلاصه که سرش گرمه .

 دو تای دیگه پسرن یکی سفید و قوی به اسم برفی و اون یکی طلایی و بی نهایت مهربان و دوست داشتنی . سر فرصت در باره ی این دوتا مینویسم . عکسهاشونم براتون میذارم .

یه موضوع مهم رو تا یادم نرفته بگم . برای درست کردن این وبلاگ  سه تا معلم داشتم به اسمهای محمد ،رامین و علی عزیز که به گردن من حق دارن . یادم دادن که چطوری وب درست کنم ،یادم دادن که به نوشته هام سر و سامون بدم و درست و نسبتا اصولی بنویسم و اشکالات فنی وبلاگم رو بر طرف کردن . کارشون بی نظیر بود ایرادی اگر میبینید از قوه ی یادگیری منه که شاید ضعیف بوده وگرنه کار شون حرف نداشت . از هر سه تاشون سپاسگذارم . ممنون .

 

 نمیدونم تا کی میتونیم نقش بازی کنیم و تظاهر به شادی بکنیم .سخته ما چون حقیقت توی زندگی مون کنار گذاشته شده خیلی رنج میبریم . من که این جورم شما رو نمیدونم . من دارم یه سریال طولانی رو بازی میکنم که خدا میدونه چند قسمتش مونده ولی واقعا خسته ام . آرزو میکنم به حقیقت در سال جدید شاد باشین و شاد باشم . من یه چند روزی میرم سفر دلم میخواست در باره ی چهار شنبه سوری بنویسم ومطالب دوستان رو بخونم  ولی انگار قسمت نیست . دسترسی به کامپیوتر در انظار عمومی یه کم برام سخته . آرزو میکنم بهار و سال نو بر همه مبارک باشه . امیدوارم هر جا هستین خوب و خوش باشین . به اون دوستی هم که کارت فرستاد میگم :

بهار حضور تست

بودن با تست ....عزیزترینم عیدت مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:6  توسط عسل بانو  | 

متعاقب مطالب و عکس های درد ناکی که تو وبلاگ پشت صحنه در باره ی استثمار کودکان دیدم و به جهت بعد عظیم و عجیب ماجرا هنوز از فکرش بیرون نیومدم دیشب فیلم بادبادک باز رو دیدم نمیدونم این فیلم رو دیدین یا نه  ولی برای منّّّّّّ که کتابش رو حدود دو سال پیش خونده بودم دیدن فیلم واقعا تکان دهنده بود .بهره کشی از کودکان بیگناهی که  اولین قربانی داستان نفرت انگیزی  به اسم فقر و جنگ  هستند و اولین قربانی تربیتهای غلط اجتماعی .داستان دو پسر بچه از دو تیپ متفاوت یکی متظاهر به تفاخر و اصالت و پیشینه ی خانوادگی ولی ترسو و بزدل و نا رفیق به اسم امیر و یکی فقیر و به ظاهر نا توان و زیردست ولی استخوان دار و قوی و با شهامت و رفیق اساسی به اسم حسن . . مثل همیشه زشت و زیبا روبروی هم ومثل همیشه بدموفق و عاقبت به خیر میشه و اونی که درسته شکست میخوره و بی بهره از زندگی میمونه .

بلایی که سیاست کثیف  طالبان بر سر ملت بدبخت افغانستان آورد چیزی نیست که به این سادگی  و به این سرعت فراموش بشه و الحق خالد حسینی نویسنده ی کتاب حق مطلب رو در این کتاب و شاهکار بعدیش به اسم هزار خورشید درخشان ادا کرده است  بادبادک باز قصه کودکان و کتاب دوم در باره ی مظلومیت  زنان افغانی است وقتی به خودمون نگاه میکنم میبینم زنان ایرانی در مقابل زنان افغانی حکم ملکه رو دارن البته بعضی وقتها فقط ظاهرمون با اونا فرق میکنه و اصل ماجرا یکیه  با این حال بذارین تصور کنیم که ما خوشبخت تریم .

فیلم دارای ماجرای بسیار آرام و لطیف و البته در صحنه هایی خشن و دردناک است که به جهت غور در مسائل کودکان بایستی بسیار دقیق به فیلم نگاه کرد ضمن اینکه زبان فیلم در بعضی صحنه ها فارسی پشتو و در بعضی دیالوگها انگلیسی است و همین اختلاط زبان راه را برای دوبله بصورت زیر نویس هم بسته است چون در صحنه هایی که گفتگو ها مثلا فارسی است متن به انگلیسی بصورت زیر نویس ترجمه شده است . خلاصه که باید فیلم را به  دقت نگاه کرد مخصوصا برای کسانی که متن کتاب را نخوانده اند دقت بیشتری لازم است .تا یادم نرفته اضافه کنم که تلفیق موسیقی مدرن و سنتی و مذهبی کمپلکس قشنگی رو در فیلم ایجاد کرده که بیننده رو مسحور فضای ساده ی فیلم میکنه و در اواخر فیلم صدای جادویی سامی یوسف روح آدم رو صفا میده .

بادبادک باز فیلمی است که قلب هر انسانی را به درد میاورد نه به جهت اینکه سوزناک و عاطفی است بلکه به دلیل این که واقعیت پنهانی را برای ما رو شن میکند که ما فقط چشممان را به روی آن بسته بودیم .نه چیز دیگر . بهره برداری جنسی از کودکان  و تظاهر به اجرای قوانین اسلامی در این فیلم همان چیزی است که حرف زدن در باره ی آن حکم تابو را پیدا کرده ولی واقعیت دارد . چرا در ممالک اسلامی فقط قوانین برای زنان متقن و قابل اجراست .چرا جان و زندگی زنان و کودکان که تصادفا در اسلام به حرمت آنان تاکید شده در کشورهای اسلامی به این راحتی توسط حاکمان و مجریان قانون در خطر است ؟ کدام اسلام این چنین بیرحمانه این قضاوتها را کرده ؟ چرا به اسم اسلام همیشه زنان در خطرند ؟

نمیدانم پست منسجم و روشنی نوشم یا نه ولی  باور کنید که تبعات فیلم امروزکه در محل کارم هستم هم رهایم نکرده و یه جورایی بامنه . دلم میخواد اونایی که فیلم رو دیدن با نظراتشون به نکاتی در فیلم اشاره کنند که من به علت شوک حاصله به آن توجه نکردم .بادبادک باز فیلمی است که باید چندین بار دید .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:10  توسط عسل بانو  | 

در برابر هر زن توانایی که خسته از صفت (ضعیف )است مرد ضعیفی وجود دارد که از قدرت کاذب رنج میبرد .

در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب (حماقت ) است مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب عاقل نمایی رنج میبرد .

در برابر هر زنی که خسته از بر چسب( احساساتی) بودن است  مردی وجود دارد که از حق گریه کردن و با احساس بودن محروم است .

در برابر هر زنی که از اینکه به عنوان یک (شئ جنسی ) قلمداد شود دلگیر است مردی وجود دارد که نگران توان جنسی خود است .

در برابر هر زنی که از دستمزدی که شایستگی اش را دارد محروم است مردی وجود دارد که مسئولیت  اقتصادی یک انسان دیگر را بالاجبار بر دوش میکشد

 در برابر هر زنی که اسرار مکانیکی ماشین را نمیداند مردی وجود دارد که نمیداند چگونه تخم مرغی را آب پز کند .

  در برابر هر زنی که برای آزادی اش قدم برمیدارد مردی وجود دارد که راه آزادی برایش باز است .

 نژاد بشر پرنده ای است با دو بال ،تنها اگر دو بال بطور مساوی رشد کنند نژاد بشر میتواند پرواز کند .

حال بیش از هر زمان دیگر میتوان درک کرد که علت وجود زن علت وجود بشر است .

هشتم مارس روز جهانی زن ،روز تلاش برای رفع تبعیض جنسی در جهان را گرامی میداریم و برای اعتلای زن آزاد در کنار مرد آزاد  با جان و دل کوشش میکنیم . .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:3  توسط عسل بانو  | 

 در شب کوچک من ، افسوس

 باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک  من دلهره ی ویرانی است

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این  خوشبختی مینگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی ؟

در شب اکنون چیزی میگذرد

ماه سرخست و مشوش

وبر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن "هیچ"

پشت این پنجره دارد میلرزد

و زمین دارد

 باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره  یک نا معلوم

نگران من و توست

 ای سراپایت سبز

دستهایت  را چون خاطره ای سوزان  در دستان عاشق  من بگذار

 و لبانت  را چون  حسی  گرم  از هستی

 به نوازش  لبهای عاشق من بسپار

 باد ما را با خود خواهد برد

       .....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:17  توسط عسل بانو  | 

 در آغاز آفریننده ی جهان چون به خلقت زن رسید،دید آنچه از مصالح سفت و سخت  برای خلقت آدمی لازم بوده را برای آفرینش مرد بکار برده است .حیران و سرگردان شد ، ولی پس از اندیشه ی بسیار چنین کرد :

گردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از  نی و شکوفایی از گل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم فیل و نیش نگاه از زنبور عسل و بزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و شادی از نیزه ی خورشید ونرمی از آغوش طوطی وسختی از سنگ خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پر گویی از زاغ و زاری از فاخته و دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن را ساخت و به مرد سپرد.

پس از هفته ای مرد به نزد خدا آمد و گفت :

خدایا این موجودی که به من داده ای زندگی را بر من تباه کرده .پیشه اش پر گویی است .هیچ گاه مرا به خود وا نمیگذارد ،آزارم میدهد ،میخواهد همیشه نوازشش کنم ،میخواهد همیشه سرگرمش کنم .بیخود گریه میکند .تنها کارش بیکاری است .آمده ام او را پس بدهم او را از من باز ستان .

خدا گفت : باشد .و زن  را پس گرفت .

پس از هفته ای مرد  دوباره نزد خدا آمد و گفت :

خدایا ،خداوندا از زمانی که او را به تو پس داده ام تنهای تنها شده ام .به یاد میآورم که چگونه برای من آواز میخواند و می رقصید .از گوشه ی چشم به من مینگریست .با من بازی میکرد .به تنم میچسبید .خنده اش گوشنواز بود .تنش خرم و دیدارش دلنواز بود .او را به من باز پس بده .

 خدا گفت : باشد و زن را پس داد .

پس از سه روز  دیگر بار مرد به نزد خدا آمد و گفت :

خدایا نمیدانم چگونه است .اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوست .کرم کن و او را باز پس بگیر

خدا گفت :

دور شو !!!!!!!!! هر چه گفتی بس است .برو و با او بساز

مرد گفت : اما با او نمیتوانم زندگی کنم .

خدا گفت : بدون او هم نمیتوانی زندگی کنی .

آنگاه خدا پشت به مرد کرد و در پی کار خود رفت .

مرد گفت :نمیدانم چه بایدم کرد نه با او توانم زیست نه بی او ....

توضیح : لطفا داد نکشید اینا رو من نگفتم .اگر چه این را میدانم که هزاران سال است که مردها و زنها  در دست هم گیر کرده اند و هیچ راه فراری هم نیست اما متن فوق از کتاب مهپاره که از سری داستانهای هندوست گرفته شده که توسط صادق چوبک و با یک واسطه از زبان سانسکریت  به فارسی برگردانده شده است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 17:19  توسط عسل بانو  | 

برهنه به بستر بيكسي  مردن ،تو از يادم نميروي

خاموش به رساترين شيون ِآدمي ُ تو از يادم نميروي

گريباني براي دريدن اين بغض بيقرار ، تو از يادم نميروي

سفري ساده از تمام دوستت دارم ِتنهايي، تو از يادم نميروي

سوزن ريز بي امان باران بر پيچك و ارغوان، تو از يادم نميروي

تو.....تو با من چه كرده اي كه از يادم نميروي؟

آه كه چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين شيشه كشيدم

چقدر   كوچه  را تا باور آسمان و كبوتر

تا خواب ِسر شاخه در شوق نور

تا صحبت پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدي!!

باز عابران ،همان عابران  خسته ي هميشگي بودند

باز خانه همان خانه و كوچه همان كوچه و شهر همان شهر ساكت  ساليان

من از همان اول باران بيقرار ميدانستم

ديدار دوباره ي ما ميسر است

مرا  نان و آبي ،علاقه ي عرياني

ترانه ي خردي

توشه ي قناعتي ،بس بود

تا براي هميشه  با اندكي  شادماني و شبي از خواب تو  سر كنم .....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط عسل بانو  |