تبليغاتX
ِِِِِعسل بانو

ِِِِِعسل بانو

شخصی

به همه ی دوستانی که در این مدت به من غا یب سر زدن سلام

میگم ،از همه ی اونهایی که همدردی کردن و دلداری دادن ممنون

از کسانی که راهنمایی کردن متشکرم ،ولی دوستان یادتون باشه

که هر کسی در هر شرایطی هم که باشه بعضی وقتا کم میاره و

چنین کسی اصلا حوصله ی شنیدن نصیحت و راهکار و توصیه

رو نداره ،یادتون باشه بعضی وقتها آدم فقط وفقط احتیاج به یک

شنونده داره ،سنگ صبور میخواد ،من یه دوست این مدلی دارم

اسمش رزیتاس ،نرم وگرمه ،بوی خیلی خوبی هم میده ،صورتش

با نمکه ،حرف نمیزنه انقدر گوش میده تا من سبک شم وحالم خوب

بشه ،یه روز عکسش رو براتون میارم .

هفته ی پیش که نبودم رفته بودم تا چند روز زندگی کنم  !!

سر فرصت براتون میگم.پاینده باشید دوستای خوبم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:38  توسط عسل بانو  | 

 امروز از اون روزاست که هیچ حال خوشی ندارم

خسته ام ،از همه چیز وهمه کس و از خودم بیشتر ازهمه خسته ام

از همیشه خانوم بودن،همیشه مودب بودن ،همیشه تر و تمیز بودن

همیشه آراسته بودن ،همیشه خوش اخلاق و خوش رو بودن ،از

همیشه شکیبا و صبور بودن ،از شنونده ی خوب بودن خسته شدم

از همیشه بخشیدن خسته شدم.اینها نقش های من نیست که بازیشون

کنم متاسفانه اینها خصوصیات منه  و همینهاست که مسئولیت من رو

چه در زندگی خانوادگی و چه در زندگی اجتماعی ده برابر کرده

گاهی نمیخوام چیزی بفهمم،دلم میخواد  رها باشم ،بی دغدغه ،بی

خیال ،بی مسئولیت ،ژولیده ،بیرحم ،خودخواه ،سنگدل ،دیوانه .

به این ترتیب شاید یک عده دست از سرم بردارن و من بتونم سبکبال

وشاد زندگی کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:52  توسط عسل بانو  | 

آخرهای آبان که میشه بیقرار میشم، دلم شور میزنه ،همه اش نگرانم

میترسم اون اتفاق دوباره بیفته،فوت پدرم رو میگم ،24 آبان دهمین

سالیه که پدرم رو از دست دادم ، بدترین اتفاق زندگیم افتاد،البته اون

موقع این طور فکر میکردم وگرنه بدتر از اون هم به سرم اومده،

همه ی پدرها خوبن ولی پدرمن رفیقم بود ،همبازیم بود ،بزرگ که

شدم شریک غصه ها و درد دل هام شد ، فهمیده ،مهربان ،صمیمی

محبتش مثل جادو بود حرفهای شیرینش سنگ رو آب میکرد،تجربه

هاش ،شاعر مسلکیش ،عاشق پیشگی هاش ،توانمندی هاش ،نکته

سنجی هاش ، آرامشی که به من وبقیه میداد ،ادب  وتواضع فراوانش

همه وهمه چیزهایی بود که من در یک روز پاییز از دست دادم .تو بغل

پدرم قایم میشدم ،روی موهام دست می کشید ،دلداریم میداد ،برام شعر

میخوند ،حدیث و قران میگفت تا یاد بگیرم  بهتر باشم،دلم برای پدرم

تنگه ،خاطره ها و عکس ها کافی نیست . میدونم چاره ای نیست ولی

من  دلتنگم  .خیلی .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 17:32  توسط عسل بانو  | 

اگه یک رفیق دارین که میتونین بهش بگین "بهترین دوست"

این هفته مال اونه ، رفیقی که اوقات تنهایی مونو پر میکنه

 باهاش خاطره هامونوزنده میکنیم ،گاهی زندگیمونو با هم

تکرار میکنیم ،حرفهای تازه میزنیم حرفهای تازه میشنویم

روزها وشبهامونو باهاش پر میکنیم،همراه او گریه میکنیم

میخندیم،ازش یاد میگیریم ،نگهش میداریم ،بالا بالا میذاریمش

ازش مواظبت میکنیم ،هدیه میدیم،بله  درست  فهمیدین ،بله

این هفته ،هفته ی بزرگداشت  وگرا میداشت کتاب وکتابخوانی

است .

راستی چقدر کتاب میخونید ؟چه قدر پول برای این کارکنار

میگذارین؟چه کتابهایی می خونین؟این بهترین دوست رو چه

طوری انتخاب می کنید ؟راستی کتاب هدیه میدین؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:47  توسط عسل بانو  | 

امروز داشتم ترانه ی معروف نوایی  رو گوش میکردم و تصادفا

به این فکر افتادم که عاشق ها در دوره ای که ما با پر رویی تمام

میگیم مردمش عقب افتاده و بی سواد وکم فهم بودن ،اتفاقا چقدر

رومانتیک و مهربان وشیرین سخن بودن ،اونا  برای ابراز عشق

و ارادت به معشوق چه قدر متواضع وآرام ونجیب بودن ،و همچنین

برای تقاضاهای هر چند از نوع غیر افلاطونی چقدر مودب،

مرنجان  دلم را که این مرغ وحشی

زبامی که برخاست مشکل نشیند

به دنبال محمل سبک تر قدم زن

مبادا غباری به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه ام ناقه در گل نشیند

امروزه عاشقی مساوی شده با توقعات بی جا و حرفهای صد من یه

غاز و ادعاهای بی اساس وحسادت ورقابت وهزار تا داستان دیگه که

اصلا آبروی کلمه ی عاشقی رفته ،عشق  نه امتحان میخواد نه مقایسه

میشه نه اندازه و محدوده داره نه قول وقرارداد داره ،نه باعث آزار

میشه نه اهانت و پرخاش در کاره نه خشونت نه بی حرمتی  و نه هیچ

چیز بد دیگه ،در عشق هر چه هست زیباییه وبس .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:40  توسط عسل بانو  | 

  بگذار تا بگریم  چون ابر در بهاران

  کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

 

امروز  برای من روز تلخی بود ،یکی از عزیزترین و مهربان ترین  دوستانم رو از

دست دادم ،یه دوست قدیمی ،صمیمی ،ساده ،خالص ،درستکار ،همیشه حاضر ،

پذیرفتن نبودنش برام سخته ،خنده هاش ،شیطنت هاش ،دل دریاییش ،دست بخشنده اش

روی گشاده وصداقت  و پاکی و جوانمردی هاش ،چیزهایی نیست که به نبودنش به این

زودی ها عادت کنم ،از دست دادن دوستان به منزله ی از دست دادن سرمایه های یک

عمره ، فکر میکنم با ازدست دادن هر دوست تنها تر میشم. کوله بار خاطرات رو دائم

به دوش کشیدن سخته .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:43  توسط عسل بانو  | 

 

 چند روز پیش از یک جایی شنیدم که ابراهام لینکلن ناقض قانون برده داری در امریکا در خانواده ای

پرورش یافته که تحت سرپرستی پدری بسیار ظالم ،مستبد ،سخت گیر و نا مهربان بوده والبته برای

تکمیل این تراژدی اضافه کنم که ابراهام مادر نازنینش رو در سن ۸ سالگی از دست داده  و خوشبختانه

پدر ش با زنی ازدواج میکنه که اگر چه صاحب سه فرزند از همسر قبلی خود بوده اما ظلم پدر آنچنان

بر آبراهام سایه افکنده بود که این زن آبراهام را بر سه فرزند خود همواره مقدم میشمرده و حمایت

میکرده ،نتیجه گرفتم که گاهی نزدیکترین آدم بد  به ما میتونه انگیزه ی کارهای خوب بزرگ باشه

آبراهام چون زمانی تحت استثمار پدرش بود نتوانست این قانون ظالمانه را در جامعه  ببیند و

اقدامی نکند ،دید باز او حاصل تجربه ی شخصی او بود .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 16:0  توسط عسل بانو  | 

 

 لعنتی هر چی نوشته بودم پرید ،معلوم نیست این روزا چه خبره ،حوصله ندارم دوباره بنویسم

خدا کنه شانس بیارین وبتونین عکسهای خیلی خوشگلی که گذاشته بودم رو ببینین ،احساس

می کنم وسط این همه روزهای نا مهربان وسخت یه بهانه بود که لبخند رو لباتون بشینه .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:16  توسط عسل بانو  | 

 

و قاف  حرف آخر عشق است

آن جا که نام کوچک من آغاز می شود

 

دکتر قیصر امین پور شاعر شعرهای ساده و صمیمی  در گذشت،اگرچه

به علت بیماری سختی که سالها بود با آن درگیر بود خبر ناگهانی نبود

اما کوچ ناگهانی این شاعر شوریده  حال  از آن اتفاق هاست که تا مدتها

انسان را در خود فرو میبرد ،مگر ما چند نفر مثل او داریم که اگر چه

خسته و بیمار بود اما همگان را به تبسم و لبخند فرا می خواند ، او

می گفت گل ها همه آفتابگردانند او شاعر عشق های شیرین بود،یادش

را گرامی و زنده بداریم ،دوست دارم یکی از شعر های کوتاهش را که

اکثر اهل شعر می شناسند را به شما  عزیزان تقدیم میکنم

حرف های   ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی

 وقت رفتن است

باز همان حکایت همیشگی

پیش از آن  که  با خبر  شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود

آه ای دریغ وحسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر میشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:16  توسط عسل بانو  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:57  توسط عسل بانو  | 

 

دل من دیر زمانیست که میپندارد دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر وناز

ساقه ی ترد و لطیفی دارد

بی گمان سنگدل است،آنکه روا میدارد

جان این ساقه ی نازک  را دانسته بیازارد

در زمینی که ضمیر من وتوست

از نخستین دیدار ،هر سخن ،هر رفتار

دانه هایی ست که می افشانم

برگ و باری است که می رویانم

آب وخورشید و نسیمش مهر است

گربدان گونه که بایست به بار آید

زندگی  را به دل انگیز ترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد وبس

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگئ گرمی دل های به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

 

                                                                فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:37  توسط عسل بانو  | 

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: «شادى از خرد عاقل تر است».
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:58  توسط عسل بانو  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:1  توسط عسل بانو  | 

 

یادش به خیر وقتی من کوچک بودم و شهر تهران قیافه ی امروزی رو نداشت

توی بیشتر حیاط ها درخت های میوه بود ،گیلاس ،آلبالو ،سیب ،خرمالو،و

درخت نجیب انجیر با اون برگهای پهن و سایه ی رویایی و اشکهایی که هر

وقت یه برگش رو می کندیم از درد از دست دادن اون برگ از جای کنده شده

جاری میشد ،تو خونه ی ما یه درخت گیلاس بود یه آلبالو البته گل هم داشتیم

یاس و محمدی ،و یه عالمه گلدان های پیچ سبز وبنفش که مادرم چیده بود دور

حوض و مثل گیسوهای یک زن زیبا که روی شونه هاش میریخت دور تا دور

حوض آبی رنگی رو که پر از ماهی های قرمز بود با ساقه هاو گل هاشون

پوشونده بودن ولی خرمالو نداشتیم من عاشق این میوه ی خوشمزه ی پاییزی

بودم ،خوشبختانه تو مدرسمون 4 تا درخت خرمالوی قدیمی و پر بار داشتیم

هر سال یه همچین وقتهایی اکبر آقا ، بابای مدرسه از نرد بان بالا میرفت و

میچیدشون بعد میاورد سر کلاس نفری یه دونه به تک تکمون میداد و این

ماجرا میرفت تا سال دیگه ،چه عطری،چه طعمی،چه خاطراتی ،حالا سال

هاست نه اکبر آقایی هست و نه درخت خرمالویی نه دبستان فاطمیه ونه

گلدانهای قشنگ مادرم  نه گل یاس و نه گلهای محمدی ،فقط من موندم و

پاییز و خرمالوهایی که طعم گس دارن.  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:56  توسط عسل بانو  |