سلام به همون یک نفری که به من سر میزنه .
امروز از اون روزهاست که شاکی ام ، سر درد دارم ، کفری و کلافه ام ، شاید یه خورده اش مربوط به فصل پاییز باشه .
من خاطرات تلخی از پاییز دارم ، شیرین ترین و عزیز ترین چیزهای زندگیم رو تو این فصل از دست دادم " پدرم ، مادر نازنینم ، عزیزترین برادرم ، عشقم و خیلی چیزای دیگه "
تک تک روزهای پاییز برام تلخه ، البته امروز سر حال نیستم وگرنه همه ی اینها به نظرم رمانتیک میومد . صدای خش خش برگها رو دوست ندارم ، از پیچیدن صدای باد میون شاخه های آشفته ی درختها بدم میاد .
سال قبل این موقع دنیا داشت رو سرم خراب می شد و شد ، حالا خودم رو گول میزنم که مثلا جمع وجور شدم . ولی فقط خودم میدونم چه حالی ام ، حالا دارم خرابکاری می کنم ، مو قعیت های خوب کاری رو دارم از دست میدم چون نمی تونم با بعضی از احساسات کنار بیام ، میدونم که هر چقدر هم مثبت اندیش باشم و هر چقدر نیمه ی پر لیوان رو نگاه کنم باز هم محیط اثر خودش رو میگذاره و بعضی از روزها مثل امروز ویرانم . با این حال سعی می کنم صبور باشم خوبیش اینه که همه ی روزها مثل هم نیستن ، فقط خدا کنه دیر نشه.
