تبليغاتX
ِِِِِعسل بانو

ِِِِِعسل بانو

شخصی

سلام به همون یک نفری که به من سر  میزنه .

امروز از اون روزهاست که شاکی ام ، سر درد دارم ، کفری و کلافه ام ، شاید یه خورده اش مربوط به فصل پاییز باشه .

من خاطرات تلخی از پاییز دارم ، شیرین ترین و عزیز ترین چیزهای زندگیم رو تو این فصل از دست دادم " پدرم ، مادر نازنینم ، عزیزترین برادرم ، عشقم و خیلی چیزای دیگه "

تک تک روزهای پاییز برام تلخه ، البته امروز سر حال نیستم وگرنه همه ی اینها به نظرم رمانتیک میومد . صدای خش خش برگها رو دوست ندارم ، از پیچیدن صدای باد میون شاخه های آشفته ی درختها بدم میاد .

سال قبل این موقع دنیا داشت رو سرم خراب می شد و شد ، حالا خودم رو گول میزنم که مثلا جمع وجور شدم . ولی فقط خودم میدونم چه حالی ام ، حالا دارم خرابکاری می کنم ، مو قعیت های خوب کاری رو دارم از دست میدم چون نمی تونم با بعضی از احساسات کنار بیام ، میدونم که هر چقدر هم مثبت اندیش باشم و هر چقدر نیمه ی پر لیوان رو نگاه کنم باز هم محیط اثر خودش رو میگذاره  و بعضی از روزها مثل امروز ویرانم . با این حال سعی می کنم صبور باشم خوبیش اینه که همه ی روزها مثل هم نیستن ، فقط  خدا کنه دیر نشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 17:2  توسط عسل بانو  | 

زمین با  عشق زمان را می نگارد

 

وکوهها صبر زمان را آموخته اند

 

خورشید درخشش را می آ موزد

 

و طبیعت لبخند را می آموزد

 

ما چه می آموزیم؟

 

من آ موخته ام که عاشق با شم .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:31  توسط عسل بانو  | 

 

همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند ومیمیرند

آیا زنی که در کفن عصمت وانتظار خود خاک شد جوانی من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب

که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟

حس می کنم وقت گذشته است

حرفی  بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه  می خواهد؟

حرفی به  بزن من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 18:6  توسط عسل بانو  |