تبليغاتX
ِِِِِعسل بانو

ِِِِِعسل بانو

شخصی

 با بدبختی از رختخواب میام بیرون ، همه ی تنم درد میکنه . فکر کنم سرما خوردم . آره دیروز عصر که داشتم حیاط رو میشستم از تماس آب سرد با پاهام احساس نا خوشایندی داشتم انگار تب مختصری  در حال شکل گرفتن بود . گوشم وقتی آب دهنم رو قورت میدم ترق توروق میکنه . گلوم خارش داره . چون با دهان باز نفس کشیدم تمام دهنم خشک شده . . این سر و صدا ها چیه که از آشپزخونه میاد ؟ یه صبحانه خوردن که این همه جنجال نداره .!صدای کاسه و بشقاب میاد .بعله همگی مشغول خوردن کله پاچه با ترشی و نون سنگک هستن . دلم آشوبه . دعوتشون رو رد میکنم و برای خودم شیرداغ میکنم و به رختخواب بر میگردم .چقدر به سکوت و استراحت نیاز دارم  . امروز خوشبختانه کار زیادی ندارم ولی قول دادم که برای نهار ته چین درست کنم . وقتی سر و صدا ها خوابید به آشپزخانه بر میگردم  و میز رو مرتب میکنم . برنج میشورم و مرغ رو میذارم بپزه . بر میگردم که یه کم بخوابم میبینم کتاب جدیدی که دارم میخونم به اسم دفترچه ی خاطرات سنگی نوشته ی خانم کارول شیلدز  که الحق و والانصاف  خوب هم ترجمه شده و البته برنده ی جایزه ی پولیتزر در سال ۱۹۹۵ بوده کنار تختمه دلم نمیاد چند صفحه نخونم .  خدایا چقدر به خواب و استراحت نیاز دارم .دوباره  عینکم رو میذارم روی کتاب و برای چندمین بار میرم آشپزخونه تا ترتیب ماست آب رفته و زرده ی تخم مرغ و زعفران و نمک رو بدم و گوشتهای بدون استخوان مرغ رو اضافه کنم و زوائد رو بدم به گربه هام تا اونام دلی از عزا در بیارن .

برنج رو که دم میکنم خیالم یه کم راحت میشه برای اطمینان یه دفعه ی دیگه به شعله ی گاز نگاه میکنم و میرم که این دفعه بخوابم  تبم بالا رفته . دوتا قرص میخورم و چشمامو میبندم و به خاطره ی خوش جمعه ی گذشته فرو میرم . احساس سبکی میکنم دارم خواب میرم که ناگهان صدای وزوز یه مگس سمج خلوتم رو به هم میریزه . حالشو ندارم بلند شم و بیرونش کنم . سرم رو میکنم زیر پتو ویاد پدرم میفتم که همیشه این شکلی میخوابید و ما به اقتضای بچگی فکر میکردیم چطوری خفه نمیشه . حالا میبینم عجب آرامشی در خلوت زیر پتو هست .خودتی تنهای تنها . صدای خواهرم بلند میشه . میگه اگه آرد داشتیم حلوا درست میکردم . آخه صبح جمعه وقت حلوا درست کردنه اینا کی میخوان دست از سراین اموات بردارن . مادرمم میگه آره دختر پاشو برو آرد بخر . ای خدااااااااااااااااااااا با بی میلی بلند میشم لباس میپوشم . موبایلم رو میذارم تو جیبم و کیف پولم رو بر میدارم و از ۶۴ تا پله میام پایین و سوار اولین تاکسی میشم . چرا همه جا تاریکه ؟  از محوطه ی خانه های سازمانی میام بیرون . به راننده آدرس دورترین سوپر مارکتی رو که بلدم میدم . چرا ؟خودمم نمیدونم .

 وقتی از خیابونهای آشنا رد میشم انگار کلی ساختمان جدید درست شده . این فروشگاه چند طبقه کی درست شده ؟ میرسم به آدرس مورد نظر .  به راننده میگم وایسا و منو برگردون میگه باشه خانوم . 

یه بسته آرد شیرینی چهار صفر میخرم و میام بیرون  چرا راننده نیست ؟ چرا اینقدر تاریکه انگار برقا رفتن . میترسم . اینجا کجاست ؟ با یه تاکسی دیگه میام تا نزدیکی خونه .چرا هیچ کسی تو خیابون نیست ؟  دستمو میکنم تو جیبم تا موبایلمو در بیارم و زنگ بزنم بیان دنبالم ای وای موبایلم کو ؟ حالا چیکار کنم به کی بگم که موبایلم گم شده . اگه از اهل خونه کسی بره و گوشیمو بگیره چی ؟ اگه شماره هامو ببینن چی . اس ام اس هام . وای خدایا کمکم کن  چرا همه جا تعطیله . این نور کمرنگ مال کجاست ؟ سرم پر از سوالهای بی جوابه .  میرم نزدیکتر یه سالن بیلیارده . خب شاید از هیچی بهتر باشه . میرم تو هوا پر از دود و بوی سیگاره . صدای موسیقی راک اند رول میاد . یه مرد جوون با موهای دم اسبی از توی دود و موزیک میاد بیرو ن . اینجا مثل دیسکو میمونه . خدایا میترسم . انگار متوجه میشه بالبخند میگه کوچولو اینجا چی میخوای ؟ نفسم داره بند میاد میگم ب ب ببخشید میشه از تلفن اینجا یه زنگی به موبایلم بزنم ببینم کجا جا گذاشتم . با صدای گرم و کشداری میگه چرا که نیا عزیزم بیا با گوشی من زنگ بزن . تکون نمیخورم . میاد نزدیکتر و دستشو میذاره زیر چونه ام و میگه : چی شده چرا ماتت برده ؟ گریه ام گرفته لبمو گاز میگیرم تا  زار نزنم . دارم سکته میکنم دستمو میگیره . چقدر خنکی دستاش مطبوعه ولی من چرا انقدر داغم .  یه دفعه تصمیم میگیرم بزنم بیرون شاید برقا اومده باشن و یا یه آدم تو خیابون باشه . به شدت دستمو میکشم که از اونجا بیام بیرون ولی اون محکم دستمو گرفته . تقلا میکنم . انقدر که موفق میشم دستامو از تو دستای خنکش دربیارم ولی یه دفعه از جا میپرم . از تب دارم میسوزم . خدایا شکرت خواب دیدم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:57  توسط مهناز  | 

 ....فهمیدم که وسواس من برای این که هر چیز جای خودش باشد ، هر کار به موقع انجام شود  و هر حرف به جای خود زده شود محصول ذهن منظم من نیست بلکه بر عکس همه نوعی تظاهر است  که اختراع کرده ام تا بی نظمی ذاتی خود را پنهان کرده باشم . متوجه شدم که نظم  من فضیلت نیست عکس العملی است در مقابل جهلم ، که سخاوتمند به نظر برسم تا فقرم را بپوشانم ، محتاط به نظر برسم تا منحرف و سازش کار باشم تا تسلیم خشم فرو خورده ی  خود نگردم ، سر وقت و دقیق باشم  تا دانسته نشود که چقدر وقت دیگران برایم بی اهمیت است .....

 اینها رو اینجا داشته باشید تا بعد بگم .

 چند شب پیش که داشتم روزنامه میخوندم رسیدم به یه تست  خودشناسی با عنوان "احساس غالب شما چیست ؟ " نمیدونم چرا کنجکاو شدم که ببینم چی نوشته .نه تا سوال بود چهار جوابی که  مثل خیلی ازین دست تست ها شامل  این میشد که مثلا چه رنگی رو میپسندین و یا نظرتون در باره ی عکس چیه و یا شب چند ساعت میخوابین و یا با آتش چگونه مبارزه میکنید  و یا منظورتون از لبخند زدن چیه .

 سوالها خیلی غیر معمول نبود ولی چهار گزینه ای که برای انتخاب پیش رو بود یه کمی به نظر گمراه کننده میومد . با احتیاط  مداد رو بر داشتم و مثلا با فکر و دقت زیاد جواب دادم . نمیدونم چرا فکر کردم کنکوره و باید حواسمو جمع کنم که قبول بشم . یعنی بسیاری از جوابهایی که دادم اون چیزی نبود که میخواستم بگم ولی انگار یه نیرویی منو ترغیب میکرد که مثل یه خانوم خوب  و مودب و محترم جواب بدم . انگار کسی منو نگاه میکرد . انگار قرار بود جایزه بگیرم . انگار میخواستم تو امتحان ورودی یه اداره ای پذیرفته بشم .  سعی کردم منطقی ترین جوابها رو بدم . اون چیزی که هر آدم عاقلی انجام میده !!!!خیلی شرمنده شدم وقتی به جوابهای صحیح و نحوه ی امتیاز بندی نگاه کردم

گند زده بودم به خودم . میدونین چی نوشته بود ؟

 نوشته بود شما به شدت تحت تاثیر منطقتان هستید  تمام وقت و انرژیتان در زندگی صرف دقت و سختگیری و بدبینی میشه . شما دائم در حال تجزیه و تحلیل آدمها و حوادث هستید و....شما احساساتتان را نادیده میگیرید و شادی در زندگی شما سهم کوچکی دارد .به این ترتیب در آینده برای آنچه که از دست داده اید متاسف خواهید شد .

 میدونین چه حالی شدم  برای اینکه به خودم هم دروغ گفته بودم . هیچ کدام ازین تفاسیری که نوشته بود در باره ی من صدق نمیکرد یا لااقل با این شدت نبود ولی من کاری کرده بودم که مخاطب چنین جملاتی شده بودم . یعنی من حقیقت خودم رو از خودم پنهان کرده بودم .

 میخوام بگم در زندگی روزمره چقدر برای اینکه خودمان را مقبول دیگران جلوه بدیم از خود واقعی مان دور میشیم . چقدر دلمون میخواد در باره ی ما بگن عجب آدم مرتبی ،چقدر دقیقه ، چقدر متشخصه ، چقدر  منظمه ،چقدر کشته مرده ی تایید دیگرانیم و چقدر انرژی میذاریم تا اونی دیده  بشیم که نیستیم .چقدر ظاهرمون رو آراسته میکنیم برای اینکه بگن چقدر این بابا مرتبه آدم حظ میکنه به سر و وضعش نگاه میکنه . من خودم امروز صبح که میومدم سر کار خواستم صندل های طبی نارنجی رنگمو که تصادفا خیلی هم خوشگل هستن رو بپوشم ولی دوباره رفتم زیر نقاب این فضیلت خود ساخته که نه داری میری دفتر کارت باید مناسب اون جا کفش بپوشی و با دلخوری همون کفشهای مشکی بدون پاشنه و ساده رو پوشیدم و مثه یه دختر خوب و مودب اومدم سر کارم در حالیکه دلم کار دیگه ای رو میخواست .   چرا باید بر سر خواسته هامون سر پوش بذاریم . کی باید اون کارایی که دلمون میخواد رو بکنیم ؟ من میگم به شرطی که رفتار ما باعث تضییع حقوق کسی نشه و اهانت به کسی یا جایی یا فرهنگی نباشه  باید هر کاری که خوشحالمون میکنه رو انجام بدیم . مثلا تو مترو دوستمون رو ببوسیم (من این کارو کردم !!!!!!!!!!!. به نظر شما اشکالی داره ؟ )

 گاهی احساس میکنم تو وبلاگ نویسی هم دچار این ماجرا هستیم . یعنی ما اصلا شیطنت نمیکنیم . اصلا دعوا نمیکنیم ،فحش نمیدیم . عاشق نمیشیم .  کار بد نمیکنیم . عقل کل  هستیم .  با کلاسیم . تو خانواده های بی مشکل زندگی میکنیم .بچه مثبته حسابی هستیم و....

بیشتر جوابهایی که من تو اون تست به نظرم نا درست رسیده بود (البته با اون شرایط که گفتم )امتیازاتی که گرفته بود موید این بود که شما فردی هستید شاد و پر انرژی و با احساسات مثبت و به جا و....  متاسف شدم که چرا حتی با خودم هم روراست نبودم .

قسمت اول نوشته ام مربوط به کتاب " همه ی دلبرکان غمگین من " اثر ارزنده ی مارکز بود .اون در نود سالگی به این نتیجه ها رسیده بود خدا کنه ما زودتر بتونیم از پشت نقاب بیرون بیاییم . موفق باشین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:57  توسط مهناز  | 

روزهای بسیار سختی رو گذروندم تقریبا در طول دو هفته ی گذشته تمام شب و روزم پر از کابوس شده بود و البته پر از خشم و اشک . آخه با یه گل دعوام شده بود (اشاره به شازده کوچولو ) یا نمیدونم اونی که منو اهلی کرده بود یادش رفته بود که تا عمر داره مسئول منه (باز هم اشاره به شازده کوچولو و روباه ). خلاصه روزهای تلخی بود . دوست نداشتم تو اون شرایط براتون چیزی بنویسم . . حالا که حالم یه کم بهتر شده اومدم که بگم عزیزان اصل  دوست داشتن اگه واقعیت داشته باشه تحت هیچ شرایطی تغییر نمیکنه و عشق هرگز تبدیل به نفرت نمیشه .فقط چون خشمگین هستیم و احساسات بد به سراغمون میان اینطور فکر میکنیم . اون چیزی که تغییر میکنه فقط ظاهر قضیه است که با زحمت و تلاش بیهوده یه کم عوض میشه  و بعد با شدت و قدرت بیشتر به جای اول بر میگرده . دیروز داشتم به یکی از دوستان میگفتم رنجهایی که هر کسی برای عاشقی میکشه بسیار بیشتر از لحظات آسودگیشه ولی شیرینی این آسودگی های کوتاه در سایه ی زخمهای بزرگ بیشتر و بیشتر میشه  مهم اینه که هر بار از زیر بار سنگین دردها ی عاشقی همچنان سرافراز و راسخ بیرون بیاییم و یادمون نره که اگر عشق عشق باشه زمان حرف بیهوده ایه  و فاصله حرف بیهوده تر و دوستان واقعی با این مشکلات از پا در نمیان .  نه فلسفه بلدم و نه بازی با کلمات قشنگ .اینا رو هم بدون هیچ فکری نوشتم . تعداد دوستانی که نگران غیبتم شده بودن داشت زیاد میشد .لازم دونستم چند خط بنویسم تا از سلامت قلبم با خبر بشن . خوشحالم که تقریبا نا خواسته  همه ی شرایط دست  به دست هم دادن تا این روزهای سخت تموم بشن انگار خدا هم نگران من بود و این تمهیدات رو اون فراهم کرد  . منم یه جورایی انگار از خودم امتحان گرفتم . خوشبختانه  بیست شدم  حالا احساس میکنم دوباره متولد شدم .  خدا رو شکر میکنم .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:40  توسط مهناز  | 

 نام دیگر من رنج است

 نام دیگر تو چیست؟

خوب من ،شاید نمیدانی

 که در شهر های نام و ننگ

 گم شدن و تکرار شدن

 گذار پر مداری است از تهی شدن

 و نمیدانی که سر انجام  باید بگذرم

 نه نامی ،

 نه خاطره ای ....

 رسم دیرینه ایست

 اینکه برای عاشقان

 حسرت و خاطرات پریشان بماند....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط مهناز  | 

 

 شب ،جاده ،عبور من از اشیا ء ،عبور زمان از من ،ماه کامل در آسمان با نیمرخ تیره مثل  پیشانی زنی زیبا با  جعد موهایش ،خواب نصفه و نیمه ، رو یا ،سر درد ، شادی ،قند توی دل آب شدن ،شنگولی ،بیخوابی ،صبح ،دیدار،خوردن توت از روی زمین ،کوچه ی باریک ما ، درخت چنار قدیمی ، چای خوشرنگ و خوش طعم ،گردش ، موزه ی سفال و آبگینه ، افسانه ی گیل گمش ،ابریق شیشه ای ، گل رز معطر ،حوض پر از آب،خیابان ملل ، درختای اقاقیا ، وزارت امور خارجه ، موزه ی ملک ، کوچه ی پروفسور رولن ، دروازه ی باغ ملی ، مترو ، سرعت ، شیطنت، بازار  فرش ، زید بن علی ، دکتر مصدق و یاران ،نهار خوشمزه ، چرت بعد از ظهر ،شب ،اتوبان ، عبور من از اشیاء  و آدمها،عبور زمان از من ،ماه در آسمان ،خواب نصفه و نیمه ، رویا ، سر درد ، شادی ، اعتماد ، انتظار ،بد قولی ، دروغ ، عذر بدتر از گناه ، بی مسئولیتی ، خشم ، گریه ،.قهر ، تردید ،نا باوری ،شبهای بی خوابی . روزهای تنهایی ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:12  توسط مهناز  | 

 از همه ی دوستانی که در طول روزهایی که از نوشتن پست سوزناک "دعوت "  میگذره با من  همدردی کردن تشکر میکنم .  برای همه ی عزیزانی هم که تقاضای کار کردن از جمله علی  م   از کانادا و بهرام از تهران و ....هم از دور دعا میکنم که کار خوب گیرشون بیاد و مشکلات فراوانشون از جمله مجردی و ادامه ی تحصیل و بارداری و نازایی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر چه زودتر حل بشه  . با این حال اگه دستتون به هیچ جا بند نشد بیایین تا یه فکری بکنم . فعلا که خودم  در بدر دنبال پیدا کردن یه منشی درست و حسابی هستم که گیرم نمیاد . ماشالله توقعات انقدر زیاده که من احتمالا باید کفشامم بفروشم تا بتونم پول منشی رو بدم . بعضی از دختر های جوان که برای منشیگری میان  انقدر پودر و ماتیک زدن که آدم فکر میکنه اینا دو برابر حقوقشون رو میدن به این لوازم تا بمالن به صورتشون و بتونن بیان سر کار . منشی با این مشخصات یعنی در روز هزار تا تلفن و ده تا مزاحمت حضوری و چند تا پاس ساعتی که بالاخره باید برن و  جواب دوستان رو هم بدن نمیشه که  دل کسی رو شکست .  نمیدونم چی بگم . حوصله ی دردسر رو ندارم . تو این مجتمعی که من دفتر دارم چون دو طبقه ی پایینش فروشگاهه انقدر  رفت و آمد جوانان زیاده که آدم باید مراقب باشه سوژه به دست کسی نده و پی شر نگرده .  دعا بفرمایید که یه دختر معقول و مرتب و با کلاس پیدا بشه و خیال منم راحت بشه .

 امروز  مجبور شدم خودم کارهای عقب افتاده ی این چند روز ه رو انجام بدم .از جمله تر و تمیز کردن دفتر .  یه ارباب رجوع اومد تا منو در حال نظافت دید عذر خواهی کرد و گفت ببخشید خودشون نیستن ؟ منم خودمو از تک و تا ننداختم و گفتم نه یه ساعت دیگه میان . بنده ی خدا رفت حالا دارم فکر میکنم الان میاد و میبینه من با دک و پز پشت میز  نشستم . لابد کلی تو دلش میخنده .  امروز صبح داشتم  میومدم دفتر  که به علت  سائیده شدم پاشنه ی کفشم یهو سر خوردم  یه مسافت شاید یک متری رو لیز خوردم البته نخوردم زمین ولی باعث خنده ی سه چهار نفر شدم . برای اینکه اینجور وقتا اولین عکس العملم یه جیغه و بعدش هم صورت قرمز از خجالت .فکر کنم اونام به جیغ من خندیدن  منظورم اینه که انقدر با عجله میومدم که نزدیک بود ولو بشم تو خیابون .  اینم یکی از معایب نداشتن منشی شایدم باید به یه کفاش سر بزنم بدم کفشمو تعمیر کنه .

  یه چند روزی نیستم . میرم تهران . مجبورم رو در دفتر بنویسم که این هفته صبح ها تعطیله . آخه همکارایی که عصر ها  میان به لطف خدا و صدقه ی سر برکت دفتر صبح جای دیگه ای به صورت رسمی کار میکنن . تا اونا برای عصرجای دیگه ای کار پیدا نکردن برم تهران و برگردم ببینم چه خاکی تو سرم میکنم .  تا نیمه های اردیبهشت ماه خدا حافظ . دوستتون دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط مهناز  | 

 شما که غریبه نیستین  دیگه دارم کفری میشم ،حدودا دو سال و نیم پیش بود که دیوونه شدم و تصمیم گرفتم از کار دولتی خارج بشم و  یه کار خصوصی ر و تجربه کنم .  بلا نسبت شما که این غمنامه رو  دارین میخونین  خر که شاخ و دم نداره . خلاصه جونم براتون بگه هرچی پول و پله داشتم رو به اضافه ی یه وام شش میلیون تومنی خرج کردم تا این خراب شده رو راه اندازی کردم وام هم  که الامان خرج کردنش یه نصف روز بیشتر طول نکشید ولی یه عمره دارم قسط میدم و تموم نمیشه که نمیشه  درآمد این دفتر و دستک هم انقدره که بدهی بالا نمیارم . فقط سرم گرمه  کسانی که برای من کار میکنن سر برج که میشه حقوقشون رو میگیرن و دبرو که رفتی  من میمونم و لیست بلند بالای هزینه ها که قربونش برم سیر صعودی طی میکنه . ولی نرخ خدمات ما به لطف دولت معظم و مردم نواز  همونه که هست .تازه با این همه هی با یک جلد کلام الله مجید و یه چاقو  در دست هرچند وقت یکبار میرم تعزیرات حکومتی تا بابت کار نکرده یا به اون قران بخشیده بشم یا با چاقو کشته بشم که البته هیچ کدوم ازین دو اتفاق نمیفته .  تا جریمه هست که واریز میکنم به حساب مجمع تشخیص مصلحت نظام  عزیز چرا کشته بشم . راستی اینم جزو وظائف این مجمع بزرگ و ارزشمند بوده و ما نمیدونستیم ؟ حیف از من که یه عمری سنگ  رئیسش رو به سینه زدم انقدر که داشتم متهم میشدم به عاشقی .

 حالا این حرفا رو زدم که چیز دیگه ای بگم ،باور کنید در طول این مدت هر کس اومده پیش من  کار کنه با یک درجه تعالی به جاهای خوب خوب رسیده . اگه قراردادی بوده رسمی شده . اگه بیکار بوده کار نون و آب دار تری پیدا کرده ، اگه مجرد بوده ازدواج کرده . اگه شوهرش بیکار بوده اونم مشغول به کار شده . اگه طرح نرفته بوده  کارش درست شده و راهی طرح شده . اگه نیمه کاره درس خونده بوده کارشناسی و کارشناسی ارشد قبول شده . آقا جون منشی قبلی من ده سال نازایی داشت  تا اومد اینجا و هفت هشت ماه گذشت  خدا بهش بچه داد . خلاصه شده بنگاه کارگشایی . دائم در حال مصاحبه و پذیرش افراد مختلفم. الحمدولله که همه ی این دوستان به خیر و خوشی از پیش من رفتن و با هیچکس کدورتی پیش نیومد غیر از یه دختری که اومده بود برای منشی گری و اولین روزی که اومد سر کار  تا اومد تو اطاق من انگار که برق سه فاز گرفته باشدش با نفرت به من نگاه کرد و گفت شما نمیدونین وقتی عطر میزنین و میایین بیرون انگار که دارین زنا میکنین  دهنم از وحشت باز مونده بود . با همه ی حاضر جوابیم موندم که به این خر مذهب چی بگم . یه خورده هم ترسیدم گفتم این لابد نماینده مستقیم خداست  اومده منو  ارشاد کنه . حرفش رو نشنیده گرفتم . ولی اونم با هر بدبختی بود ۱۷ روز تحمل کردم ولی وقتی دیدم  کامپیوتر نازنینم رو  به میل خودش دستکاری کرده و هرچیزی رو خواسته پاک کرده و یه عالمه شر و ور  اضافه کرده عذرش رو خواستم . بلاخره مدارا جزیی از تربیت منه که البته گاهی باعث میشه  از دست خودم هم کلافه بشم .  اینا رو گفتم که بگم این منشی که الان دارم هم د اره میره . دوباره باید یه نفرو بیارم و شش روز کار یادش بدم و صد روز هم خرابکاری هاشو درست کنم تا راه بیفته و بعد بشینم ببینم این کی شوهر میکنه یا دانشگاه قبول میشه .  در هر صورت در اینجا میخوام از دوستان  هم وبلاگی هم دعوت کنم اگه بیکارین در خدمتم . اگر مجردین باز هم در خدمتم . اگر مشکل ادامه تحصیل و نازایی و بیکاری همسر و خلاصه هر مشکلی دارین  با کمال میل در خدمتم ....

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:10  توسط مهناز  | 

 تقدیم به عزیزترینم

 

 نا بینای توام

 نزدیک تر بیا 

 فقط  به خط بر یل میتوانم  ترا بخوانم

 نزدیک تر بیا  تا معنای زندگی را بدانم ......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:16  توسط مهناز  | 

 رو سبزه ها دراز شد و حالا گریه نکن  کی گریه نکن ...

اونوقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد : سلام

ـ سلام

ـ من اینجام زیر درخت سیب ...!

ـ کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی ....

ـ یه روباهم من .

ـبیا با هم بازی کنیم .نمیدونی چقدر دلم گرفته....

ـ نمیتونم .هنوز اهلیم نکردن 

ـ اهلی کردن یعنی چی ؟

ـیه چیزیه که پاک فراموش شده .یعنی ایجاد علاقه کردن .

ـ ایجاد علاقه کردن ؟

ـ  خب معلومه . تو الان برای من یه پسر بچه هستی شبیه  هزاران پسر بچه ی دیگه و منم برای تو یه روباهم مثل هزاران روباه دیگه . نه تو به من احتیاجی داری نه من  به تو . اما اگه منو اهلی کنی  هر دو تامون به هم احتیاج پیدا میکنیم . تو واسه ی من میون همه ی موجودات عالم موجود یگانه ای میشی .منم واسه تو . اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیمو چراغان کرده باشی . اونوقت من صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق داره . اگه دلت میخواد منو اهلی کن !

ـ راهش چیه  ؟

ـباید خیلی حوصله کنی .اولش یه خورده دور تر از من میون علف ها میشینی و من زیر چشمی نگاهت میکنم ..... تو لام تا کام حرف نمیزنی چون همه ی سو ء تفاهم ها زیر سر زبانه .عوضش هر روز میتونی یه کم نزدیک تر بشینی .

فردای اون روز شازده کوچولو آمد .روباه گفت :

ـ کاش همون ساعت دیروز اومده بودی . اگر مثلا سر ساعت چهار  بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه توی دلم قند آب میشه  و هر چه ساعت جلوتر میره بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم . ساعت چهار که شد  دلم بنا میکنه به شور زدن و نگران شدن . اون وقته که قدر خوشبختی رو میدونم  .هر چیزی برای خودش قاعده ای داره .اگه تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدونم که چه ساعتی باید دلم رو برای دیدارت آماده کنم ؟!

به این ترتیب شازده کوچولو روباه رو اهلی کرد ....

روباه بهش گفت : جز با دل هیچی رو چنان که باید نمیشود دید . نهاد و گوهر رو  چشم سر نمی بینه . انسان ها این حقیقت رو فراموش کردن اما تو نباید فراموش کنی . تو تا زنده هستی نسبت به کسی که اهلی کرده ای مسئولی ....

شما هیچوقت کسی رو اهلی کردین  یا کسی شما رو اهلی کرده ؟ من قدر خوشبختی رو میدونم چون یه نفر منو اهلی کرده .امیدوارم شما هم این تجربه ی شیرین رو که به نظر من مهمترین قسمت زندگیه  داشته باشین . خوندن کتاب بسیار با ارزش شازده کوچولو با ترجمه ی احمد شاملو رو به همه ی دوستان توصیه میکنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:12  توسط مهناز  | 

 ما امروزه خانه های بزرگتری داریم اما خانواده های کوچکتر 

راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی کمتر  

آگاهی بیشتر اما مشکلات بیشتر

دارو های بیشتر اما سلامتی کمتر

 بدون ملا حظه ایام  را میگذرانیم ،کمتر میخندیم ،تندتر رانندگی میکنیم ،زودتر عصبانی میشویم ،دیرتر میخوابیم ،خسته بیدار میشویم ،کمتر مطالعه میکنیم  ، بیشتر تلویزیون نگاه میکنیم وبندرت دعا میکنیمزیاد صحبت میکنیم اما به اندازه ی کافی دوست نمیداریم .زیاد دروغ میگوییم چون ارزشهایمان کمتر شده .زندگی ساختن را یاد گرفته ایم نه زندگی کردن را .تنها به زندگی سالهای عمرمان را افزوده ایم نه زندگی را به سالهای عمرمان

ساختمانهای بلندتری داریم اما طبع کوتاهتر ،بزرگراههای پهن تر اما دیدگاههای باریکتر .بیشتر خرج میکنیم اما کمتر لذت میبریم . تا ماه رفته ایم و برگشته ایم اما حاضر نیستیم برای دیدن همسایه ی جدید تا آن سوی کوچه برویم فضای بیرون را فتح کرده ایم اما فضای درون وجود خودمان را نه   ما اتم را شکافته ایم اما تعصبات خودمان را نه .بیشتر برنامه ریزی میکنیم اما کمتر به انجام میرسانیم .بیشتر تولید میکنیم اما ارتباطات کمتری داریم .

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است .مردمان بلند قد تر ولی شخصیت ها پست تر شده است .سود ها کلان تر اما روابط سطحی تر . فرصت بیشتر اما تفریح کمتر . تنوع غذایی بیشتر اما تغذیه نا سالمتر شده است . در امد های بیشتر اما طلاق هم بیشتر شده . منازل رویایی اما خانواده ها  ی از هم پاشیده  داریم .

یاد بگیریم زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است . زمان بیشتری را با دوستان و خانواده بگذرانید ،غذای مورد علاقه تان را بخورید وجاهایی را که دوست دارید ببینید .

عبارت " یکی از همین روز ها " را از فرهنگ لغات خود خارج کنید.نامه ای  که میخواستید یکی از همین روز ها برای عزیزی بنویسید را همین امروز بنویسید .بیائید به خانواده و دوستانمان بگوئیم که چقدر آنها را دوست داریم .بیائید هر چیز را که میتواند به خنده و شادی ما بیفزاید به تاخیر نیندازیم. از جام کریستال خود استفاده کنید  بهترین عطر و لباستان را برای روز مبادا نگذارید هر لحظه که دوست دارید از آنها استفاده کنید .

در جستجوی دانش باشید .بیشتر بخوانید .در ایوان خانه تان بنشینید و مناظر زیبا را تحسین کنید بدون آنکه به نیازهایتان توجه کنید .

هر روز و هر لحظه  خاص است و شما نمیدانید شاید این آخرین لحظه باشد .تنها به همین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز هیچ چیز را برای موقعیت های خاص نگذارید زیرا هر روز از زندگی یک موقعیت خاص است .شاد باشید .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:33  توسط مهناز  |