تبليغاتX
ِِِِِعسل بانو

ِِِِِعسل بانو

شخصی

دو سال پیش که مربی اطاق عمل بودم یه روز صبح که تازه رفته بودم با گروه جدید آشنا بشم دیدم یه نفر غایبه .نمیتونستم خیلی منتظر بمونم .کارم رو تازه شروع کرده بودم که دیدم فریاد آقای امانی سر پرستار اطاق عمل به آسمون رفته و اسم منو صدا میزنه ،هراسان از اطاق پکینگ بیرون پریدم و دیدم ،به به به چه دانشجویی بلانسبت مثل گاو سرشو انداخته پائین و تا نصفه ی راهروی داخلی اطاق عمل اومده بدون اینکه کفش و لباسشو عوض کنه . شاخ در آورده بودم . نمیدونستم چی بگم . با دهان باز نگاه میکردم و از همه بدتر نمیدونستم به آقای امانی چی بگم که مرتب فریاد میکشید این شاگرد توئه ؟ با شرمساری گفتم متاسفم نمیدونم حواسش کجا بوده . و با دست اشاره میکردم که این نخبه ی روزگار برگرده و گورشو توی رختکن گم کنه که دیدم دختره ی بی حیا نه گذاشت و نه برداشت گفت :

-حالا مگه چی شده ؟

کم مونده بود بزنم تو گوشش . گفتم یعنی چی، چی شده ؟ دوباره گفت :

-خب نمیدونستم . کسی به من نگفته بود !!!

دیگه از کوره در رفتم و با صدای بلند گفتم سرکار خانوم شما دو واحد تئوری اطاق عمل رو تو دانشگاه خوندین . اونجا نگفتن ؟ بابا تو اگه دو تا فیلم سینمایی دیده بودی میدونستی که در بدو ورود به اطاق عمل باید کفشاتو عوض کنی . ضمنا همه ی اینا هیچ تو اومدی تو ندیدی که یک طرف کفش های بیرون و یک طرف قفسه ی دمپایی های اطاق عمله ؟ زبون درازی هم میکنی ؟

خلاصه با وساطت همکارا و آروم کردن آقای امانی موفق شدیم خانوم رو که گله داشت که من مامان و بابام سرم داد نکشیدن تا حالا ..... رو روانه ی رختکن کنیم .

شاید بی ربط باشه ولی پدرم میگفت:

تا که از جانب معشوقه نباشد کششی       کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد .

که البته در باره این خانوم و امثال ایشون باید بگیم کوشش استاد بیچاره به جایی نرسد . احتمالا این دانشجو ازونایی بود که فقط یه مدرک میخواد برای پز دادن به فک و فامیل و در و همسایه و شاید هم تفاخر  مامان و باباش  که به خواستگارا بگن :

 واااااااااااااااا ما دخترمون لیسانس داره ....

 وگرنه بحث آموختن و کار یاد گرفتن هوش و گوش میخواد که این بنده ی خدا نداشت و تلاش استاد و مربی در باره ی ایشون  به نتیجه ای نمیرسید .

*********************************************************************

سال گذشته یکی از همسایه های ما خودش رو آتیش زد

نه بابا عاشق نبود . تنها بود . فخر الملوک سلطانی از بازماندگان یک طایفه ی اشرافی که روزی روزگاری برای خودش کسی بوده و کیا و بیایی داشته . متاسفانه خدا فرزندی بهش نداده بود و همسر نازنینش هم حدود بیست سال پیش به رحمت خدا رفته بود و ته مانده ی فامیل قدیمی هم بعد از انقلاب بار سفر به فرنگ را بسته و رفته بودند . حالا فخر الملوک خانوم تبدیل به فخری خانوم  مستاجر معمولی و تنهایی شده بود که از فرط تنهایی خودش را توی حیاط خانه به آتش کشیده بود تا بلکه همسایه ها و از جمله من  شرمسار را متوجه خودش کند . من تهران بودم که این اتفاق افتاد. همسایه ها میگفتن وسط آتش نشسته بود و فریاد میکشید . چه خوب شد که من نبودم تا این صحنه  ی دردناک رو ببینم . خلاصه فخری خانوم بیچاره را به بیمارستان رسانده بودند و نجات پیدا کرده بود . البته چون فقط به قصد جلب توجه بود زیاد صدمه ندیده بود . مواظب خودش هم بود . به قول مشهور

 ریشه ی نخل کهن از نخل نو افزون تر است          بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را

 میدونین وقتی رفتم بیمارستان عیادت چی گفت ؟ گفت خانوم بس نیست اینجا در روز ده دفعه دکتر و پرستار به من سر میزنن . اگه الان تو خونه بودم تنها بودم .

*********************************************************************

دیشب در ویژه نامه ی روزنامه ی اعتماد مقاله ای خوندم در باره ی کتابی به نام "چه دیر "نوشته ی خانم "مه کامه ی رحیم زاده ".آقای محمد رحیم اخوت نوشته بود که به فکر خواندنش افتادم . عنوانش بود : موسم دلبستگی "اینم یه دلیل دیگه برای خوندنش بود .سه چهار تا جمله اش منو به فکر برد . براستی  در چه سنی باید عاشق شد ؟ میانسالی ،سن دوباره عاشق شدن است . و معمولا در این سن آدمها به سوی عشق های ممنوعه کشیده میشوند تا خلائی را که در طول سالیان برایشان درست شده را پر کنند . آیا عشق یک انتخاب است  یا یک اتفاق ؟ آیا عشق " آمدنی " است یا "آموختنی "

به راستی موسم دلبستگی چه وقت است ؟

این روز ها تو وبلاگ های زیادی در باره ی عاشقی و عشق مینویسن . نمیدونم چی شده ولی انگار هممون یه وقتایی متوجه میشیم که زندگی بدون عشق هیچ لطفی نداره . در این یک مورد ظاهرا همگی اتفاق نظر داریم . منم این دو خط رو نوشتم که یه وقت فکر نکنین تو باغ نیستم یا از من گذشته .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:3  توسط عسل بانو  | 

من باور دارم

که دعوا و جر و بحث دو نفر به معنای آن نیست که همدیگررا دوست ندارند ،

و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنای آن نیست که همدیگر را دوست دارند .

من باور دارم که هر چقدر هم دوستمان خوب باشد

 هر از گاهی باعث ناراحتی ما خواهد شد

و من باید او را به همین دلیل ببخشم .

 من باور دارم

که دوستی واقعی به رشد خود ادامه خواهد داد

حتی در دورترین فاصله ها

عشق واقعی هم همینطور است .

 من باور دارم

 که ما میتوانیم در یک لحظه کاری کنیم

 که برای تمام عمر قلب ما را بدرد آورد .

من باور دارم

 زمان زیادی طول میکشد که من همان آدمی بشوم که میخواهم .

 من باور دارم

که همیشه باید کسانی را که صمیمانه دوستشان داریم را

 با کلمات  و عبارات زیبا و دوستانه ترک کنیم

چون ممکن است آخرین باری باشد که آنها را میبینیم .

 من باور دارم

که ما مسئول کارهایی هستیم که انجام میدهیم

صرفنظر ازین که چه احساسی داشته باشیم .

 من باور دارم

 که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم

او مرا تحت کنترل در خواهد آورد .

من باور دارم

که قهرمان واقعی کسی است که کاری را که باید در انجام گیرد را

 در زمانی که باید انجام گیرد انجام میدهد

 صرفنظر از پیامد های آن .

من باور دارم

 که گاهی کسانی که ما انتظار داریم در مواقع پریشانی و درماندگی به ما ضربه بزنند

 به کمک ما میآیند و ما را نجات میدهند .

من باور دارم

که گاهی هنگامی که من عصبانی هستم این حق را دارم که عصبانی باشم اما

این به من این حق را نمیدهد که ظالم و بی رحم باشم .

 من باور دارم

 بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتی که داشته ایم و آنچه از آنها آموخته ایم بستگی  دارد

تا به این که چند بار جشن تولد گرفته ایم .

 من باور دارم

 که همیشه کافی نیست که توسط دیگران بخشیده شویم

 گاهی باید یاد بگیریم که خودمان هم باید خودمان را ببخشیم .

من باور دارم

 صرفنظر ازین که چقدر دلمان شکسته باشد

 دنیا به خاطر ما از حرکت باز نخواهد ایستاد .

 من باور دارم

 که زمینه ها و شرایط خانوادگی و اجتماعی من

 بر آنچه که هستم تاثیر گذار بوده اند

اما من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم .

 من باور دارم

 که نباید خیلی برای کشف یک راز کند و کاو کنم

زیرا ممکن است که زندگی مرا برای همیشه تغییر دهد .

 من باور دارم

 که دو نفر ممکن است دقیقا به یک چیز نگاه کنند و دو چیز متفاوت ببینند .

 من باور دارم

 که زندگی ما ممکن است تنها ظرف چند ساعت

توسط کسانی که حتی نمیشناسیم  تغییر یابد .

 من باور دارم که گواهی نامه ها و تقدیر نامه ها یی که روی دیوار اطاقمان نصب شده اند ،

 برای ما احترام و منزلت به ارمغان نمیاورند .

من باور دارم

 که کسانی که بیشتر از همه دوستشان دارم

 خیلی زود از دستم گرفته خواهند شد .

 من باور دارم

 شادترین مردم لزوما کسی که بهترین چیزها را دارد نیست

 بلکه کسی است که از چیزهایی که دارد بهترین استفاده ها را میکند .

من باور دارم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:50  توسط عسل بانو  | 

دوباره اون بیخوابی لعنتی اومده سراغم و وادارم کرده که هر شب یه نصف قرص اکسازپام بخورم تا چهار پنج ساعت خواب مداوم داشته باشم . کار از شمردن گوسفند و نخوردن چای و دوش گرفتن قبل از خواب و خنک کردن اطاق خواب و این حرفا گذشته . پریشونم . دیر میخوابم و زود بیدار میشم . تا صبح بارها از خواب بیدار میشم . نگرانی خاصی ندارم ولی خب یه جورایی هم فکرم مشغوله . کاش میشد آدم شبها مغزشو در بیاره بذاره لب طاقچه و صبح بذاره سر جاش . مثل دندون مصنوعی .

خلاصه جونم براتون بگه که دیشب اکسازپام نداشتم تموم شده بود و منم یادم رفته بود از داروخانه بخرم . تمام کشوهای یخچال رو زیر و رو کردم . روی میز آشپز خونه هم به جای شکلات* یه پیاله پر از قرص گذاشتم . اونم ریختم روی میز و گشتم ،نخیر نبود که نبود . چاره ای نداشتم بعد از دیدن یه فیلم و خوندن یه کتاب شصت هفتاد صفحه ای در باره ی کورش خورشید ایران زمین تصمیم گرفتم بخوابم . به ساعت نگاه کردم یه خورده از یک گذشته بود . باید میخوابیدم .فردا شنبه و اول هفته بود و من یه عالمه کار داشتم ولی مثل جن که از بسم الله میترسه و دور میشه خوابم از چشمای من دور شده بود . با یه نفر مثلا دوست هم چند تایی اس ام اس رد و بدل کردم و چشمامو بستم .در حالیکه دعا میکردم خدایا خواب رو بر چشمان من ارزانی کن

عین بچه هایی که به زور میخوابوننشون و طفلکی ها چشماشونو فشار میدن که بخوابن منم چشمامو فشار میدادم ولی بی فایده بود . بالاخره چشمامو باز کردم و اول از همه به ساعت نگاه کردم نزدیک دو بود .

خسته و کلافه بودم . رفتم سر یخچال و یه قلپ آب خوردم . برگشتم تو جام به امید اینکه بخوابم .

ناگهان دیدم که بخاری سر و صدا میکنه . انگار یه چیزی از لوله ی بخاری افتاده پائین . گفتم ای بابا بخاری ما که بدون دودکشه . گیج شده بودم . رو کردم به کتایون و گفتم برو این آقای محمدی رو صدا کن بیاد ببینه این بخاری چشه . تا کتایون رفت دیدم آقای محمدی با شتاب اومد تو و نزدیک من ایستاد و حال و احوال کرد .متعجب ازین که برای چی اومده بغل دست من ایستاده اومدم حرف بزنم که یهو حمله کرد به من و با بازوش گردن منو گرفت . دست و پا میزدم و تلاش میکردم با دستای کم جونم از خودم دورش کنم ولی زورش خیلی زیاد بود . نفسم بند اومده بود . یک آن حس کردم همه چیز داره خاکستری میشه و من دارم توی یه فضای خلاءمانند فرو میرم . نمیدونم از کجا این جمله بر زبانم جاری شد .  بلند گفتم "الهی رضا به رضائک و تسلیما لامرک "انگار داشتم غرق میشدم .سبک شده بودم ومرگ رو پذیرفته بودم که یک دفعه  انگار سقوط کردم ولی قبل ازین که به زمین بخورم با فریاد از خواب پریدم . تمام صورتم عرق کرده بود .ضربان قلبم بالای صد و پنجاه تا رسیده بود . دستام میلرزید . حتی نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم . به ساعت لعنتی نگاه کردم . سه و بیست دقیقه بود .

چاره ای نداشتم . در سکوت و تاریکی یه کم نشستم و دوباره آماده ی خواب شدم . در حالیکه با خودم فکر میکردم اینم از آقای محمدی که من به سرش قسم میخوردم . آخه بگو  مرد حسابی من چیکارت کردم که میخواستی منو بکشی . دم دمای صبح که هوا داشت روشن میشد پاشدم و با یک روسری بزرگ سر و چشمم رو بستم تا جلوی حمله ی دردی رو که ورودش رو به کله ی مبارکم حس میکردم بگیرم . و البته طلوع خورشید رو نبینم و شاید کمی بخوابم ولی افسوس

 با سر درد اومدم دفتر . آقای محمدی بیچاره  داشت جارو میزد و با دیدن من  از دور گفت سلام خانوم . خوش آمدین . صبح سرکار بخیر . چشمام داشت از حدقه بیرون میزد . خدایا چرا ماسک زده و کلاه سرش کرده  ؟ همینطور که  با ترس جواب خوش و بش آقای محمدی رو میدادم و در رو باز میکردم دیدم اومد نزدیک و گفت میشه چند دقیقه مزاحم بشم ؟

  داشتم سنکوپ میکردم با تردید گفتم :خواهش میکنم بفرمائین . ولی حواسم بود که در رو باز نکنم که نیاد تو . منشی هم دو سه روزی رفته مرخصی . بنده ی خدا آقای محمدی درباره ی سر ما خوردگی و سکسکه یه چیزایی پرسید و رفت و من یه نفس راحت کشیدم . یادم باشه از دفتر که رفتم بیرون برم داروخانه و یه چند تایی قرص اکسازپام بگیرم .امشب  دیگه باید بخوابم .

*شکلات اسم دیگه ی عزیزترینه .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:49  توسط عسل بانو  | 

تو فکر یک سقفم ،یه سقف بی روزن !

یک سقف پا بر جا ، محکم تر از آهن !

سقفی که تن پوش هراس ما باشه !

تو سردی شبها لباس ما باشه !

سقفی اندازه ی قلب من و تو ،واسه لمس تپش دلواپسی!

برای شرم لطیف آیئنه ها ،واسه پیچیدن بوی اطلسی !

زیر این سقف با تو از گل ،از شب و ستاره میگم !

 از تو و از خواستن تو میگم و دو باره می گم !

زندگیمو زیر این سقف  با تو اندازه میگیرم !

 گم میشم تو معنی تو ، معنی تازه میگیرم !

.

.

.

سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه !

یه افق یه بی نهایت ،کمترین فاصله مونه !

 

.

.

.

تو فکر یک سقفم ،یه سقف رویایی!

سقفی برای ما ، حتی مقوایی !

 تو فکر یک سقفم ،یک سقف بی روزن !

سقفی برای عشق ،برای تو با من !

زیر این سقف  اگه باشه ،می پیچه عطر تن تو !

لختی پنجره هاشو میپوشونه پیرهن تو !

زیر این سقف خوبه عطرخود فراموشی بپاشیم !

آخر قصه بخوابیم ، اول ترانه پاشیم !

.

.

.

سقفمون افسوس و افسوس.....

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:34  توسط عسل بانو  | 

این روز ها همه جا حرف از کشتار بیرحمانه ی مردم در غزه است . نمیدانم  به چه گناهی؟ مردم بدبخت غزه تاوان چه چیزی را میدهند  ؟ اصلا نمیدانم که این جنگ لعنتی بین اعراب و اسرائیل چرا شروع شده و چرا این همه سال ادامه پیدا کرده . نمیخوام هم که بدانم . از سیاست و سیاست بازی متنفرم . این مردان سیاست به چه دردی میخورند اگر در شورای امنیت سازمان ملل نشسته اند و به عنوان متولی صلح جهانی هیچ کاری نمیتوانند بکنند ؟ این مردان سیاست به چه کاری می آیند اگر نمیتوانند قوانینی وضع کنند که در زیر لوای آن تمام آحاد بشریت از حداقل حقوق انسانی بر خوردار باشند ؟ کدام قانون ؟ کدام امنیت ؟ کدام آزادی ؟ کدام برابری ؟ کدام صلح ؟ جنگ ایران و عراق .... چچن ....بوسنی .... ویتنام .... کویت .... عملیات انتحاری ... لبنان و فلسطین ....جنگ سی و سه روزه ....انفجار چرنوبیل ....  ببر های تامیل .....بمباران حلبچه .... سر دشت .... عملیات تروریستی هند ....  اشغال افغانستان .... احمد شاه مسعود ... ترور بینظیر بوتو ....قتل های زنجیره ای ... گذرگاه رفح ....و حالا نوار غزه ....

خدایا روی این کره ی زمینی که تو آفریده ای چه خبره ؟ تا کی مردم بی گناه باید قربانی قدرت طلبی رهبرانشان باشند ؟  چه باید بکنیم ؟ سکوت و بی توجهی مسئولین  و اربابان جهان را چگونه تحمل کنیم ؟ فریاد ما به جایی نمیرسد .تظاهرات ضد جنگ و به آتش کشیدن پرچم های دولت های غاصب به هیچ دردی نمیخورد . تحصن در مقابل سفارت خانه ها و تسخیر باغ قلهک هم کمکی نمیکند . مگر خودت بداد برسی .ما  از جنگ بیزاریم . ما از تجاوز به حقوق انسانی بیزاریم . ما  در دنیای تو آرامش میخواهیم .این حق ماست که در صلح و آرامش زندگی کنیم .

  از یلدای عزیزم  در وبلاگ از سرزمین های شمالی که با پیشنهاد به جا و دلسوزانه اش همه ی ما را به فکر فرو برد سپاسگذارم و آرزو میکنم روزی برسد که هیچ جنگی در هیچ جای دنیا نباشد . در خیالم تمام بچه های کوچولویی را که بی گناه ترین قربانیا ن این جنگ کثیف هستند را بغل میکنم و به خانه ی خودم میبرم و در کنار بخاری پناه میدهم و کنار گوششان نجوا میکنم:نترسین بچه ها اینجا هیچ کس شما رو اذیت نمیکنه . این جا در امان هستین .

بر این خیال باطلم اشک میریزم . میدانم که آرزویی دور از دسترس است ولی چه کنم دلم از سنگ نیست .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:24  توسط عسل بانو  | 

راستش وقتی فکر نوشتن یا حس نوشتن بهم دست میده یکدفعه کوهی از حرف های گفتنی و نا گفتنی به سرم هجوم میاره . شاید برای همینه که دو روزه سر درد دارم . آخه یه کله ی کوچولو مگه چقدر جا داره ؟ هان ؟ شما بگین .ممکنه آدم دل دریایی داشته باشه ولی کله ی دریایی که نشنیدیم تا حالا کسی داشته باشه

دیروز برای یکی از دوستان یه کامنت گذاشتم با این مضمون که دیگه همه چیز قاطی شده . مرز بین خوب و بد و درست و نادرست خیلی معلوم نیست .به قول معروف دنیامون شده آخرت یزید . شاید یه سری حوادث که تو این یک ماه اخیر اتفاق افتاده باعث این نتیجه گیری شده نمیدونم ولی موضوع اینه که کل درگیری من با این ماجرا ها که همین یکماه اخیر نبوده . تو این مدت کوتاه انگار دنیا داره کن فیکون میشه . به هر کاری دست میزنم نتیجه ی بر عکس میگیرم . نمیدونم چیکار کنم . کاش میشد متوقف و راکد موند تا زمان بگذره . همون زمانه که میگن گذشتش همه ی کارها رو روبراه میکنه . من به این جمله اعتقاد ندارم . بعضی بهم ریختن ها هرگز روبراه نمیشه فقط چون ما هیچ چاره ی برای حل و فصل و یا عوض کردن داستان نداریم مجبور به پذیرش و مدارا میشیم . اسم اینو میذلریم عبور زمان و درست شدن و راست و ریس شدن مسائل . ولی متاسفانه نمیشه متوقف شد . جریان زندگی ما رو با خودش میبره و ما به اقتضای موقعیت مجبور به گرفتن بعضی تصمیمها و نشان دادن واکنشیم .

 انگار سرم داره منفجر میشه . چطور میشه حقیقت رو دریافت ؟ کاش دوران پینوکیو بود . نصف گرفتاری ها حل بود . ماجرای دماغ پینو کیو رو که یادتونه ؟  نمیدونم بالاخره باید راست بگیم یادروغ . نمیدونم باید صادقانه کار کنیم یا زرنگ بازی در بیاریم . نمیدونم باید به مردها اعتماد بکنیم یا نه ؟ نمیدونم باید عاشق بشیم یا نه ؟ نمیدونم وقتی عاشق شدیم باید خالص و مخلص باشیم یا خیلی خودمونو در گیر نکنیم . (این که دیگه اسمش عشق نیست )نمیدونم باید پول به کسی قرض بدیم  یا نه ؟نمیدونم باید حرف مردم رو باور کنیم یا نه . نمیدونم باید به دیگران کمک بکنیم یا نه ؟ نمیدونم به پیر مردها باید احترام بذاریم یا نه تا  این  بشینیم و یهو بفهمیم یه پیرمرد که حداقل دو برابرما سن داره عاشقمون شده

 امروز رفته بودم بانک ..... آقای رئیس که همون پیرمرد مذکور باشه تا منو دید که به طرف دستگاه شماره گیر میرم با دست اشاره کرد که بیا، بیا ببینم ... چاره ای نبود . ماتیکم رو یه ذره خوردم و با دستکش دستی به گونه هام کشیدم که مثلا یه ذره رژ گونه ای که  صبح زده بودم  پاک بشه . نزدیک میز که رسیدم دیدم بنده ی خدا تمام قد ایستاده با سر خم . لا اله الالله . موهای سفید پر پشت قشنگی داره . کلا خوش تیپه . زمان خودش کسی بوده .  سلام کردم . به اسم کوچک منو خطاب کرد و گفت بشین عزیزم . پیدات نیست . فکر نمیکنی که منه پیر مرد دلتنگت میشم .  نشستم در حالیکه نمیتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم گفتم :

- شما لطف دارین .اینجا نبودم .  مدتی رفته بودم تهران .

سرش رو تکون داد و گفت :هوای تهران آلوده است عزیزم  . نرو کجا  میری . همین جا بمون .

گفتم شما که میدونین من اهل تهرانم و برام مهم نیست که مشکلاتش چیه .

 مستخدم براش چای آورد . توی یه فنجان بسیار شیک و لوکس .دستشو زد زیر چونشو  و گفت عزیزم بذار بگم برات یه چای بیارن تا این چایی  هم به من بچسبه .به دستاش نگاه میکردم که اصلا مردانه نبود . تپل و سفید و تمیز .با یه انگشتر بسیار قیمتی طلا و عقیق .دوباره تکرار کرد ... جان چای میخوری ؟   احساس کردم صورتم داره داغ میشه گفتم نه ممنون ، من چای نمیخورم . پرسید چرا ؟ جواب دادم : میل ندارم . گفت ولی چای ما اعلاست . گفتم :من کم خونی فقر آهن دارم چای نمیخورم در حالیکه سرش رو مثل یک پزشک حاذق تکون میداد گفت :

- بله خانمهای جوان به علت مسائل زنانه همیشه در معرض کمخونی هستن .....جان چی دوست داری تهیه کنم که هر وقت اومدی بتونم ازت پذیرایی کنم ؟ و در همین حال کشوی میز مجللش رو باز کرد و یه ظرف شکلات خارجی بیرون آورد و گرفت به طرف من . یه دونه برداشتم و تشکر کردم .

 چقدر راحت منو به اسم کوچک صدا میزنه . گفتم : ممنون من خیلی مزاحم نمیشم . با کمی  دلخوری گفت :

 - ولی عزیزم من میخوام بیشتر ببینمت ....

 دیگه از جام بلند شدم .گفتم ببخشید آقای ... من اومدم پونصد هزار تومن از بدهیم رو پر داخت کنم که سر سه ماه بهره ی کمتری بدم . با تحکم گفت بشین . کارمندش رو صدا زد و برگه ی فیش و مهر رو ازش گرفت و شخصا کار منو انجام داد . اصلا نمیذاره وقتی میرم بانک به هیچ باجه ای  مراجعه کنم . میگه تو که شماره نباید بگیری عزیزم . اینجا مال خودته . تو که میای چشم و دلم روشن میشه .میگه ....جان عصر ها هم گاهی هستیم . هر وقت خواستی بیا . تشکر میکنم . دوباره بلند میشه و می ایسته و میگه گاهی هم من میام دفتر کار تو .... جان . مراقب خودت باش .

ای خدااااااااااااااااااااااااااااا

از بانک که اومدم بیرون هوای سرد که زد تو صورتم انگار یه کم  بهتر شدم . شکلات رو انداختم توی جوی آب .تظاهرات بر علیه اقدامات وحشیانه ی اسرائیل در  نوار غزه در حال شکل گرفتنه .خیابون رو بستن .  سرم داره منفجر میشه .چیکار کنم خدا؟مادر بزرگم  خدا بیامرزیه شعری رو زمزمه میکرد که خیلی خوشم میومد . میگفت :

 سرم درد میکنه صندل بیارین     طبیب از ملک اسکندر بیارین

طبیب از ملک اسکندر نباشه      دوا از خونه ی دلبر بیارین

معلومه که تهیه ی چوب صندل و آوردن طبیب از ملک اسکندر مقدور نبوده همه ی اینا رو میگفت تا مصرع آخر رو بگه . دلش برای دلبرش تنگ بود مثل الان من .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:36  توسط عسل بانو  | 

به تو عادت کرده بودم ! ای به من نزدیک تر از من !

ای حضورم از تو تازه ! ای نگاهم از تو روشن !

به تو عادت کرده بودم ، مثل گلبرگی به شبنم !

مثل عاشقی به غربت ،مثل مجروحی به مرهم !

 لحظه در لحظه عذابه ،لحظه های من بی تو !

 تجربه کردن مرگه ،زندگی کردن بی تو !

از سکوت و گریه ی شب ،به تو هجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم

خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم .

 خونه لبریزه سکوته

 خونه از خاطره خالی

 من پر از میل زوالم

عشق من تو در چه حالی .....

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 14:10  توسط عسل بانو  | 

ملا نصر الدین برنامه ریزی کرد که در مکانی  سر ساعت دو بعد از ظهر سخنرانی کند . چنین انتظار میرفت که پیروزی بزرگی باشد .هزاران بلیط برای جایگاهها فروخته شده بود . بیش از هفتصد نفر بیرون پشت درها مانده بودند و قرار بود از طریق تلویزیون های مدار بسته سخنرانی را تماشا کنند . درست راس ساعت دو یکی از دستیاران ملانصرالدین وارد شد و گفت که به دلایل اجتناب ناپذیر ،سخنرانی با تاخیر شروع خواهد شد . بعضی ها با خشم  از جایشان بر خاستند و پولشان را پس گرفتند و رفتند . با این وجود هنوز تعداد زیادی پشت در و بدون جا مانده بودند . 

 تا ساعت چهار بعد از ظهر ،استاد صوفی هنوز ظاهر نشده بود و مردم کم کم پولشان را از اطاقک بلیط فروشی پس میگرفتند و میرفتند . . وقتی ساعت شش شد از هزار و پانصد نفر اول فقط نزدیک به صد نفر باقی مانده بودند . به ناگاه ملا نصر الدین وارد شد در حالیکه به شدت مست به نظر میرسید و مشغول خوش و بش با زن جوان و زیبایی شد که در ردیف اول نشسته بود .

مردمی که مانده بودند کم کم  احساس حیرت و خشم میکردند . این مرد چطور میتوانست این طور رفتار کند در حالیکه چهار ساعت تمام آنها را منتظر گذاشته بود ؟ زمزمه های مخالفتی بر خاست اما استاد صوفی آنها را نشنیده گرفت و با صدای بلند به گفتن  این موضوع ادامه داد که زن جوان چقدر دلفریب است و ازو دعوت کرد که همراهش به سفر برود .

بالاخره ملا نصر الدین سعی کرد که از جایش بلند شود اما محکم به زمین خورد . تعداد دیگری با بیزاری تصمیم گرفتند که آن جا را ترک کنند . زیر لب میگفتند این شیادی است و اضافه میکردند که خبر این ماجرا را به روزنامه ها خواهند رساند.

 فقط نه نفر باقی ماندند . همین که آخرین گروه خشمگین  آن جا را ترک کردند  ملا نصر الدین از جا بر خاست . کاملا هوشیار بود . چشمهایش میدرخشید و فضایی از خرد و قدرت پیرامونش را فرا گرفته بود . با کلامی نافذ گفت :

در میان شما آنانی که ماندند همانانی هستند که سخنان مرا خواهند شنید  و خواهند فهمید . شما دو تا از سخت ترین آزمونهای راه روحانی را پشت سر گذاشتید .*بردباری *داشتید و منتظر لحظه ی موعود ماندید  و *شهامت *داشته اید و از آنچه که دیدید نا امید نشدید و قضاوت نکردید .به شماست که درس خواهم داد.....

و ملا نصر الدین شیوه های صوفیان را به آنها آموخت .

پی نوشت :متن فوق قسمتی از کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد نوشته ی پائولو کوئیلو است . خواندن این کتاب را به دوستان توصیه میکنم . من سال ۷۹این کتاب را خوانده ام اما هنوز هم برایم تازگی دارد .شما هم اگر قبلا این کتاب را خوانده اید برای من نظرتان را بنویسید . ممنون میشم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:51  توسط عسل بانو  | 

یه برادر بزرگتر دارم که بعضی از حرفاشو باید با آب طلا نوشت . مثلا میگه تو هر اتفاقی که برات می افته میتونی اطرافیانت رو که ادعای صداقت و رفاقت میکنن بیشتر بشناسی . میگه یه الک بگیر دستت اینجور وقتها و همه ی دور و بری هاتو بریز توش و تکون بده . میبینی که کلی ریزه میزه از سوراخهای کوچولوی الک میریزن پائین و اونایی که درشت تر و بدرد بخورن باقی میمونن . ارزشها همیشه سنگینن . تو این دو سه هفته ای که مریض بودم این کار رو کردم . ومتاسفانه نتیجه اش بعضی جاها تلخ بود . مثلا تو همین وبلاگ . نمیدونم من احساسی به هم وبلاگی ها دارم انگار که همشون رو از نزدیک میشناسم و رفیق صمیمی هستیم . به همین دلیل وقتی برای یکی اتفاقی میفته که میدونم یا به علت غیبت طولانیش نمیدونم حسابی نگران میشم . چون برام مهم هستن . پرپر میزنم . از بقیه ی رفقا میپرسم . فکر میکنم احساس خوبیه که آدم ببینه دیگران به فکرش هستن و تنها نیست . مگه ما تو این دنیا به روش دیگه ای میتونیم سختی ها رو تحمل کنیم ؟ غیر از با هم بودن مگه راه دیگه ای برای حمایت و احساس خوشبختی هست ؟من همه ی سعی خودم رو دارم میکنم که طوری بنویسم که به کسی بر نخوره ولی برام روشن شد که دور و بری هام اون جوری نیستن که من پیش خودم براشون هستم .ولی ظاهرا بعضی از ما فقط خواننده ی مطالب هم هستیم . همین . این که خیلی پیش پا افتاده است ، من همه تون رو جوری دوست دارم که فامیلم رو اینجوری دوست ندارم . خیلی احساس نزدیکی به هم وبلاگی ها میکنم . دلم براتون  تنگ شده بود . بهانه تونو میگرفتم  هر روز دولا دولا تا جلوی کامپیوتر میومدم و فقط دو سه نفر رو میدیدم که محبت کردن به من سر زدن و به خاطر غیبتم دلشون به شور افتاده .هر روز هم تقریبا همون دو سه نفر بودن که دوباره میومدن . فکر نکنین من پر توقعم ،نه به خدا ،آدم مریض دلتنگ دوستاش میشه مگه نه ؟

 بگذریم .  به خواست خدا عزرائیل رو جواب کردم . از پزشک جراحم تشکر میکنم که تمام تلاشش رو خالصانه انجام داد . از متخصص بیهوشی که با تمام استرسی که به خاطر مشکل قلبی و خونریزی بهش وارد کردم با کمال دقت از من به مدت شش هفت ساعت در اطاق عمل مراقبت کرد خیلی سپاسگذارم .  دستبوس تمام دوستانم در اطاق عمل هستم که خستگی نا پذیر ساعتها  کار کردند . از تمام همکارانم در بخش آی سی یو  که قطعا اگر پرستاری بی نظیرشون نبود من مرده بودم خیلی ممنونم . از بچه های بخش جراحی هم متشکرم که هم پرستارم بودن و هم همراهم . از همه مهمتر از خدای بزرگ متشکرم که به من اجازه ی دوباره بودن داد. یکی از نعمتهای این مریضی این بود که برای شغل پرستاری بیش از پیش احترام قائل شدم و فهمیدم که اگر صد بار دیگه به دنیا بیام باز هم پرستار خواهم شد .

**راستی از همه ی هم وبلاگی هایی که نگران من شدند و به دفعات سر زدند و احوالپرسیدند خیلی ممنونم . خدا شما رو از من نگیره . هیچ چیز تو دنیا به اندازه ی دوست داشته شدن خوشایند نیست .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:26  توسط عسل بانو  | 

دیروز عصر بعد از مدتها رفتیم باغ ،هوا ابری و گرفته بود همچین که ساعت چهار و  نیم تاریک به نظر میرسید . باور نمیکنی عزیزترین در باغ رو که باز کردم انگار بند دلم پاره شد . از اون همه برگ هیچی رو درختا نمونده بود . تمام برگهای زرد و نارنجی ریخته بودن زمین .باغبان  هم چند تا کوه بزرگ از برگهای خیس درست کرده بود و اتیش زده بود . دود غلیظ سفید  نصف باغ رو پوشونده بود . خودشم با یه شن کش کنار آتیش ایستاده بود و سیگار میکشید و احتمالا فکر میکرد . چون حتی متوجه ی ورود ما نشد. پارس سگها که به طرف من میدویدن متوجهش کرد . سگ خوشگل مون گرگی و بانو که دوباره حامله است . میدونی که سگ به زنها حمله نمیکنه . منم که بهشون رسیدگی میکنم و غذا میدم که دیگه هیچی . سگ ماده خوابیده بود روی پای من و کفشامو میلیسید  و به شلوارم چنگ میزد . خدایا چرا اینقدر حیوانات رو معصوم و دوست داشتنی آفریدی . چقدر خوشگلن . من  به درختهای  عریان نگاه میکردم و همه اش تو جلوی چشمم بودی . یادته با هم رفتیم باغ سوار اسب شدی و عکس انداختی ؟ عزیزترین چقدردلم برات تنگ شده ،کجایی؟

 باغبون اومد جلو و سلام و علیک کرد و اول از همه گفت میشه برای خانومم یه وقت ارتوپد بگیرین؟سرمو تکون دادم یعنی باشه و رفتم به طرف ته باغ . گرگی و بانو هم دنبالم میومدن .رفتم  به طرفی  که درختای نمیدونم چی برگهای ریزشون با وزش باد میریخت . فیلم خاطرات یک گیشا رو که دیدی . اونجا که میرن جشن شکوفه های گیلاس ؟ و با وزش باد گلبرگهای گیلاس میریزه رو سرشون و رئیس و دخترک زیر اون درختا ایستادن و حرف میزنن؟ چقدر اون منظره رویائیه !! منم رفتم و وایسادم زیر ریزش برگهای زرد و خوشگل  پائیزی ولی بدون تو . تنها . میدونی چند وقته همدیگه رو ندیدیم ؟

دیگه دارم از دوریت خسته میشم . نمیدونم امروز که تولدته داری چیکار میکنی ؟ چه برنامه ای داری ؟ جشن میگیری ؟ یادته وقتایی که بچه بودیم جشن تولدامون چقدر خوش بود ؟ یه کیک بزرگ مامانامون میذاشتن و لباسای قشنگ تنمون میکردن و سفارش میکردن مبادا به کیک دست بزنین تا مهمونا بیان و آهنگ تولدت مبارک رو بخونیم و شمعها رو فوت کنیم و کیک رو ببریم . ما هم که اهل حرف گوش کردن نبودیم . میرفتیم و میومدیم و یه انگشت میزدیم به بغل کیک و میذاشتیم تو دهنمون و  و فرار میکردیم . پسرا با بلوز سفید و پاپیون و دخترا با دامن  چهار خونه ی قرمز و کفش های ورنی و  موهای دم موشی دست همو میگرفتیم و تولدت مبارک رو میخوندیم . بیا شمعا رو فوت کن  که صد سال زنده باشی .......یادته  از سقف و در دیوار بادکنک های رنگی آویزون بود  و ما کیف میکردیم که یکیشو بترکونیم و از شادی و شیطنت جیغ بکشیم .یادته ده دفعه شمعها رو زودتر از هم فوت میکردیم و بزرگترها التماس میکردن که مثل بچه ی آدم بشینیم تا بتونن یه عکس بگیرن ؟ کادو هامونو بگو ....

 راستی از مامانت پرسیدی چه ساعتی بدنیا آومدی ؟ تو کدوم بیمارستان ؟ چند شنبه بوده ؟ کی توی گوشت اذان گفته ؟  اولین بار سر سفره  ناخناتو گرفتن که روزی دار بشی ؟ شب شش  که برات اسم گذاشتن  مهمونی دادن ؟اسمتو کی انتخاب کرده ؟پشت قرآن اسمتو نوشتن ؟

 عزیز ترین امروز دیگه ازون خبرا نیست . حالا دیگه بزرگ شدیم . حالا دیگه شادی ها مختصر و بی روح شده . حالا دیگه فوقش یه اس ام اس میزنیم به همدیگه و میگیم تولدت مبارک . پیشت نیستم که برات آهنگ تولدت مبارک رو بخونم . امان از این دوری . لعنت به هر چی جاده است که تو رو از من دور میکنه . با این همه امروز من تنهایی جشن گرفتم . اینجا بارون میاد عزیزترین . من خوبتر از هر وقتی لباس پوشیدم . با دقت و مرتب یه کم آرایش کردم .گردنبند انداختم و گوشواره آویزون کردم .  روسری رنگارنگ سرم کردم .عطر زدم .  چتر قرمزمو برداشتم  و تو خیالم اومدم جشن تولدت . مبارک باشه . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8:41  توسط عسل بانو  |